سفارش تبلیغ
صبا

سوتک

یا سلام!

موسای من! باز میقاتت طولانی شده است.
باور کن از ظلم فرعونیان نمی ترسم. در هراسم از سامری، که ته مانده ی ایمانمان را هم ببرد.
از طولانی شدن غیبتت گِله‏ای نیست که اگر شکایتی هم باشد بر ماست که هنوز هم بهانه‏های بنی‏اسرائیلی‏مان را رها نکرده‏یم. اگر شکایتی هم باشد بر ماست که هنوز هم نشسته‏یم و منتظریم تو و خدایت همه چیز را مهیا کنید. اگر شکایتی هم باشد بر ماست که هر صبح عهد می‏خوانیم و هر روز عهد می‏شکنیم...
حقمان است سالها حیرانی و سرگردانی در وادی غیبت... حقمان است!

اما... پیش از آن که سامری کار خود را بکند، ایمان‏های لرزانمان را دریاب!


 


ارسال شده در توسط سوتک

یا سلام!

اون جمله معروفه می‏گه بهشت را به بها دهند نه به بهانه!
پس چرا من باورم شده به بهانه می‏دن؟
نشسته اون بالا و هی بهانه می‏تراشه،‏ هی بهانه می‏تراشه، هی بهانه می‏تراشه...
رجب! لیلة الرغائب! ایام البیض! سیزدهم! شب نیمه! نیمه رجب! بیست و هفتم...
این همه بهونه فقط برا یه ماهه!
فقط نمی‏دونم با این همه بهانه‏ ای که جور می‏کنه، چرا من آدم نمی‏شم؟!
دعا یادتون نره!


ارسال شده در توسط سوتک

یا سلام!

 و باز فاطمیه...
و باز روضه‏‏ی مادر...
و باز تلنگری برای ما... که شاید اگر تقویم‏ها یادشون می‏رفت مناسبت‏ها رو ثبت کنن، خیلی بیشتر از این گم شده بودیم

...


دعایم کنید!

 


ارسال شده در توسط سوتک

یا سلام!

مرد، خسته از جاده های گم شده... نگران و پریشان خانواده ش... به امید شعله ای آتش... به تو رسید!
چه ناگهان...
تو، با تمام ابهتت!... با تمام جلال کبریائیت!... که إنی أنا الله، رب العالمین...!
و چه اضطراب با شکوهیست در تکلم با تو! توی رب العالمین!
...
و مرد چه وحشتی کرد با دیدن عصایش که اژدهایی شد... و فرار را بر قرار ترجیح میداد اگر نبود ندای دلنشینت که أقبل! و لا تخف، إنک من الأمنین...

تکلم با تو!... دیدن معجزه ات!... مقام نبوت!... هر دلی را می لرزاند!... اما از این داستان من عاشق این فرازم: واصطنعتک لنفسی...

...................................................................................................
کپی پیست می کنم از نوشته های قبلیم! حداقل توش سه تا جمله داره که ارزش خوندن داشته باشه...


دعایم کنید!


ارسال شده در توسط سوتک

یا سلام!

نامه‏ای به تو... نمی‏دانم باید نامه‏ای رسمی باشد... از... به... یا نامه‏ای خودمانی و درددل!
شاید اگر وقتی خبر دعوت شدنم را می‏داد، می گفت مراد از مسیح تویی، نمی‏پذیرفتم؛ که نامه نوشتن به تو را بلد نیستم و حتی در خواب هم نمی‏دیدم روزی برای تو و خطاب به تو بنویسم.
نمی‏دانم چرا بین تمام انبیا و ائمه تو را برگزیدند برای مخاطب کردن، شاید چون این فتنه و فتنه‏های دیگری شبیه این را، کسانی به پا کردند که خود را به تو منسوب کرده‏اند و دم از پیروی تو می‏زنند؛‏من اگر بودم اما، شاید ترجیح می‏دادم نامه‏ای به خودم بنویسم... نامه‏ای به خودمان!

تو را زیاد نمی‏شناسم! همان‏قدر می‏شناسم که در قصه‏ها شنیده‏م و در فیلم‏ها دیده‏م... که بیش‏تر تا قبل از تولد تو بوده است... تا لحظه‏ی سخن گفتنت در گهواره! و بعد از آن دیگر از تو هیچ نمی‏دانم جز این‏که نه تنها  پیغمبر خدا بوده‏ای که معجزه‏ش هم بوده‏ای... و به جرم همین انتساب الهی، کم رنج ندیده‏ای... متهم نشده‏ای... کم دشمن نداشته ای... تکذیب نشده ای و...
که انگار دشمنیشان با خود خداست! و هر کس که منسوب می شود به او... تازه آزارهایشان شروع می‏شود!
تا آن جا که خدا تو را هم به آسمان برد و ذخیره ای شدی برای آخرین موعود...
گرچه خود موعود بودی...
...

ببخش که حرف هایم را نگفته گذاشتم، می خواستم از تو بنویسم و از بزرگان دیگری چون تو! از این که هر موعودی که وعده‏ش را داده بودند، تا زمانی برای مردم عزیز بود که نیامده بود، چون خود تو! مسیحای موعود یهودیان... که یهودیان در پی قتلت برآمدند! چون فرستاده ی پس از تو، که موعود مسیحیان بود و بشارتشان داده بودی...
تمام جمله هایی که در ذهنم برای گفتن به تو، پیامبر مهربانی آماده کرده بودم؛ از یادم رفت... وقتی که برای شناخت بیشتر تویِ موعود، شروع به سرچ کردم!
گفته بودم باید نامه‏ای به خودمان می‏نوشتیم... که اگر جسارت و ظلمی هم  روا می‏دارند از سکوت ماست! از انفعال ما! و اگر نبود وعده‏ی الهی بر حفظ آیین خویش، با این همه کوتاهی ما، چیزی نمانده بود از این کیش و آیین...
‏فتنه شاید درد بزرگی باشد، اما کوتاهی‏های ما در شناخت شما و شناساندنتان، سکوت ما و چشم بستن‏های ما، درد بزرگتر است؛ که اگر قبلا ساکت نمی‏نشستیم این همه جسور نمی‏شدند...

مهربان‏تر از آن هستی که بخواهم بابت این نوشته‏های در‏هم ‏ و آشفته ببخشاییم... گفتم که حرف زدن با تو را بلد نیستم...

پیامبر مهربانی‏ دعایم کن!


بعد‏نوشت:
گفتند چرا دعوت نکرده‏ای، اهل دعوت کردن نیستم... اما کاش بنویسند: چاپ دوم، گوربان، جسد زنده، پاکدیده، تو کنارم هستی؟

  

  


ارسال شده در توسط سوتک

یا سلام!

یادم نیست کی شنیده بودمش، فکر کنم یکی دو سال پیش بود، از رادیو... و چه لذتی داشت شنیدنش! حیف که نمی دونستم سندش کجاست و تا چه حد قابل اعتماده! گرچه از اون خدایی که ما می شناسیم غیر از این بعیده...

أکثِروُا مِنَ الأَخْوانِ فَإنَّ ربَکم حَییٌّ، یَستَحیی أنْ یُعَذّبَ عَبدَهُ بَینَ إخوانِهِ یَومَ القیامَةِ... هر بار که می خونمش...
ذات مستجمع جمیع کمالات من، دوسِت دارم!... نه بهتره بگم دوست دارم دوسِت داشته باشم!

...................................................................................................................
1. دعوت کردند و در جواب دعوتشون نوشتم .
2. ترجمه ی حدیث: دوستان زیادی داشته باشید، زیرا خداوند شما شرم می کند از این که بنده ی خود را در روز قیامت، میان دوستانش عذاب کند. (حدیث 1733 نهج الفصاحه)
3. چند وقتیه حس می کنم بدترین عذاب قیامت شرمندگیشه... به این بخشش و رحمتش که فکر می کنم، حس می کنم عذاب دوبرابر می شه... بده شرمنده ی کسی باشی که جز خوبی نمی کنه... چه زجریه... حتی وقتی می گه بخشیدمت برو!
نمی خوام به خودم فکر کنم که در انتظار عذابت بشینم، به تو فکر می کنم و کرامتت... رحمتت... رافتت... و دیگه عذابت از یادم میره، که حتی در خیالم هم نمی شینه، تو با اون عظمت و رحمت، بخوای بنده ی کوچیکی رو که نه از روی عناد... که از غفلت و حقارتش، مخالفتت رو کرده... عذاب کنی! که أنت أنت و أنا أنا... أنت العوّاد بالمغفِرة و أنا العوّاد بالذنوب...
مهربونترین... می شه تو قیامت هم به روم نیاری که چقدر نامردم؟... می شه از یادم ببری همه ی بدیهایی رو که در حقت کرده م؟
من تاب شرم قیامت رو ندارم...
 


ارسال شده در توسط سوتک

یا سلام!

نمی شه! هر کار می کنم ننویسم نمی شه!
دارم فیلم فکه رو می بینم... چقدر هوای رمل کرده دلم...!
این رملا دیوونه می کنه آدمو...

دلم بدجور بی معرفته...
این جوری نبود...
یه زمانی بود که فقط اسفندا نمی گرفت...
یه زمانی بود که خیلی هوایی می شد...
یه زمانی بود که وقتی از جنوب برمی گشت، هوای تهران خفه ش می کرد...
یه زمانی بود که...
بی معرفت شده، خیلی...

کاش دلتون براش بسوزه و دعاش کنید! من این دل بی معرفت رو نمی خوام!


ارسال شده در توسط سوتک

یا سلام!

امروز از صبح چقدر حس این شعره بود:

سال ها دوبده ام از پی خودم، ولی
تا به خود رسیده ام، دیده ام که دیگرم

...
با خودم چه کرده‏ام؟ من چگونه گم شدم؟
باز می رسم به خود ، از خودم که بگذرم؟

یکی دو روزه دلم برای خودم ناجور تنگ شده...


دعایم کنید که واقعا محتاجم... شاید دعاهاتون...



ارسال شده در توسط سوتک

یا سلام!

گفت چرا نمی نویسی؟... تازه فهمیدم منم دعوت شده م!
از اون روز تا حالا کم ذهنم درگیر نشده... نمی شه نوشت... نمی شه انتخاب کرد...
کاش می گفتن کدوم لحظه... کدوم صحنه... تا راحت بگم هر جا وداع بوده قلبم بیشتر از جاهای دیگه لرزیده!
که هیچ وقت از مرز وداع فراتر نتونسته م برم... سنگین تر از اونیه که حتی تو خاطرم به تصویر در بیاد، چه برسه به فهم مصیبت...
توی تمام روضه ها، فقط تا وداع رو فهمیده‏م... یعنی خیال می کنم یه ذره شو شاید فهمیده باشم!
اما انتخاب یه بزرگ... بین این همه...
سخته! زیادی سخته!
...
روضه ها رو نمی فهمم تا برام قیاس خفی نباشه...
اگه یه دختر بچه ی سه ساله با شیرین زبونیاش مدام جلوی چشمت باشه... اگه وقتی می گه تشنمه چند نفر بلند بشن برا آب دادن بهش... اگه با زنگ در بدو جلو، برای پریدن تو بغل باباش... اگه وقتی تو بازی می خوره زمین همه بدوند برا نوازش کردنش... اگه چادر سر کردنش دلت رو آب کنه...
نه! با همه ی اینا فقط می فهمم یه دختر سه ساله یعنی چی! خرابه رو باز هم نمی فهمم!
...
و عباس(ع)...

...................................................................................
1. اوج حماسه ی عاشورا حسین(ع) است و زینب(س)... 
2. احساس به واژه در نمی آید!
3. هنوز از سه ساله شرمنده ام...
...
گرچه با دعوت اولیه قرار شد بر نوشتنم اما... دعوت دوم عاملی شد بر تسریع در نوشتن!

 

دعا یادتون نره! 


ارسال شده در توسط سوتک

یا سلام!

وقتی جانباز صفین بشه قاتل حسین(ع)...
...
ِالهی لا تَکِلنی اِلی نَفسی طَرفَة عین ٍ أبداً

 


ارسال شده در توسط سوتک
   1   2   3   4      >