سوتک
   1   2   3      >

يا سلام!
ديروز سر و وضع جديد پارسي بلاگ رو ديدم، ‏اما چندان دقتي نداشتم! فهميدم که منتخبا جمع شده حالا چه نوشته‏ش چه وبلاگش... و چند تا حذف و اضافه‏ي ديگه... اما يه چيزي رو نديده بودم... شايد اگر از هيستوري نمي‏خواستم بيام تو پارسي بلاگ هنوزم نديده يودمش!
داشتم مثه هميشه دنيال پيشـ... مي‏گشتم که ديدم خبري نيست! جاش يه چيز ديگه نشسته بود: سيسـ... !!!
تو صفحه‏ي اصلي هم خبري ازش نبود... فقط نوشته بود: سرويس وبلاگ فارسي.
يعني چي؟ اون پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ چي شد پس؟؟؟؟
چه بذاريد چه نذاريد پارسي بلاگ بازم براي من پيشرفته‏ترين سيستم مديريته!
قبول دارم نکات ضعفي هم داره، اما حساب که مي‏کنم نقاط قوتش غالبه بر نقاط ضعف... لاقل در نگاه من!
.....................................................................................
1. بعضي پستا رو که مي‏بينم و بعضي اعتراضات رو، دلم براي مدير پارسي بلاگ مي‏سوزه،آخه انصاف هم خـ... بي‏خيال!
2. يه بار پاي صحبت يکي از مسئولين فرهنگي بوديم، کلي بچه‏ها انتقاد کردن و غر زدن، گفت قبول دارم ولي کاش هر کدومتون تو همين زمينه‏ها يه سال کار اجرايي مي‏کردين...!


نوشته شده در  شنبه 4/3/1387ساعت  12:4 صبح  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!


چند وقتي مي‏شد ياد گرفته بود‏م سرم را بکنم زير برف و دل‏خوش ‏کنم که شهر در امن و امان است... چشم‏هايم را به نديدن عادت داده بودم و گوش‏ها را به نشنيدن و فرار مي‏کردم از هر جا که...
نمي‏دانم چرا چند روزي است بي‏اختيار من برف‏هاي دور و برم آب مي‏شوند، هر آن کم و کم‏تر... و دردهايم در حال رجعتند انگار، بيش و بيش‏تر! آن‏قدر که هر لحظه بتوانند چشمانم را... بغضم را باز فرو‏مي‏خورم!




کاش هنوز برف‏ها بودند، نه براي دل‏خوش کردنم، که چند روزي‏ست عجيب احساس ناامني مي‏کنم... 


دنياي کثيفي داريم، حالم را بهم مي‏زند...


 


 


نوشته شده در  دوشنبه 9/2/1387ساعت  3:38 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!


نمي‏خواستم بنويسم... که چند وقتيه اصلا حس نوشتن نيست! ولي حرفاش...
خبر انفجار کانون رو که شنيدم حالم بد شد، هوا کم آووردم و قلبم انگار ريتم هميشگيشو گم کرد...
بهش اس‏ام‏اس زدم... اونجا چه خبره؟! نرسيد!
دوباره... بازهم!
تماس که گرفتم، گفت من سالمم!... اما انگار تازه ماجرا برام جدي تر شده بود! من از شنيدن خبر شوکه بودم و اون قطعا از ديدنش شوکه‏تر! حرف زدن يادمون رفته بود انگار...!
نمي خوام از سکوت اوليه‏ي صداو سيما بگم... نمي‏خوام از بحث تموم نشده‏ي سهل انگاري يا خرابکاري بگم... گرچه دوست‏تر مي‏دارم زودتر فرمانداري از موضعش کوتاه بياد!
نمي‏خوام از پيام آرام بخش آقا بگم...
فقط حرف امشبش باز آشفته‏م کرد... حالش خوب نبود... مي‏گفت: هروخ ميخوام بخوابم يا ازخواب پاميشم اون صحنه ي لعنتي از جلو چشام رد ميشه


هيچي نداشتم بگم که شايد يه ذره آرومش کنه...


نوشته شده در  چهارشنبه 28/1/1387ساعت  1:39 صبح  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!


نميدونم شبستوناي زنونه‏ي مسجد گوهرشاد رو دقت کردين يا نه؟! حاج آقا فقط برا خانوما مياد!... برا همين بود که راحت مي تونستم ببينم که فاصله حاج آقا باهاش فقط هشت تا صف بود!
رکعت دوم نماز مغرب بود که گريه‏ش شروع شد... گريه گريه گريه... فکر کنم سه چهار ماهه بود... گريه‏ش تمومي نداشت انگار و من که جلوي مامانش نشسته بودم، دل تو دلم نبود... تند شدن ضربان قلبم رو به وضوح حس مي‏کردم و منتظر بودم اين يه رکعت باقي مونده زودتر تموم شه!... و حاج آقا با چه آرامشي هم چنان ادامه ميداد...
نماز که تموم شد، نه تنها من که جلوش بودم، شايد نصف جمعيت مسجد برگشته بودن و نگاه مضطربشون دنبال صداي بچه بود...
بچه هاي چند ماهه معمولا کمتر اشک مي‏ريزن، گريه‏شون بيشتر صدا داره انگار... اما صورت کوچولوش که مثه چشماش قرمز شده بود، خيس اشک بود...


دست خودم نبود اما مدام از ذهنم مي‏گذشت اگه پيغمبر پيش‏نماز بود...


نوشته شده در  جمعه 16/1/1387ساعت  3:11 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!


براي تولد پيغمبر رحمت نوشتن، برا من سخته، يعني بهتره بگم خيلي سخت!
به سرم زد برم سراغ نهج الفصاحه و يه حديث انتخاب کنم... رفتم، اما انتخاب... آدم غرق مي‏شه، انتخاب کردن سخت‏تر از نوشتنه انگار!!!


گاهي فکر مي کنم، اون‏قدر دوريم از اسوه‏ي حسنه‏مون که بايد همه‏ي سال‏ها رو مي‏ذاشتيم به نام پيامبر اعظم!
اولين بار که سنن النبي به دستم رسيده بود، خيلي از مطالبش برام جديد و عجيب بود!
چقدر دوريم...


.......................................................................................................
1. عيدتون مبارک! هم تولد پيغمبر(ص) هم امام جعفر صادق(ع)
2. خنده داره! به سرم زد  قالب رو به مناسبت عيد عوض کنم، کردم... اما خب اونجوري که مي خواستم نشد، جاي قالب قبليم رو هم گم کردم!!!



دعام کنيد، زياد!



 


نوشته شده در  سه‏شنبه 6/1/1387ساعت  12:40 صبح  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!


دفتر خاطراتم رو ورق مي زنم... تقريبا قبل از تمام سال تحويلها نوشته‏م... اوايل برام مهم بودن و شاد... بعد بي معني شد برام، صرف يه قرارداد و اين همه شادي الکي؟ بعدترها غمگين شدند... و امشب چقدر غمگينه!
حال و حوصله ي هيچ برنامه‏ي شادي رو ندارم... تلويزيون داره خودش رو خفه مي‏کنه با برنامه‏هاي مثلا شادش، با موسيقياي شادش!!، با طنزاي... و من با اين‏که چند روزي هست ماه صفر هم تموم شده، بازم دلم مداحي مي‏خواد و روضه...
يه سال ديگه تموم شد و بايد کارنامه‏ي يه ساله‏م رو زير و رو کنم... کارنامه‏اي که به نظرم جالب نيست!
عيد...!
کاش عيد بود! کاش عيد باشه!
هر روز که در آن معصيت نشود...


................................................................
1. سالي پربرکت برايتان آرزومندم!
2. چرا هر چي بزرگتر مي‏شم انگار زمان زودتر مي‏گذره؟ قبل‏ترها چقدر يک سال طول مي‏کشيد...
3. اولين عيديم رو ديشب گرفتم! قبل از تحويل سال! غافلگيرکننده بود، گرچه اون موقع حس و حالم جالب نبود، اما... ممنون!
.
.
.
4. چند روزه حس مي‏کنم شايد بيشتر از هميشه بايد دعام کنيد...


نوشته شده در  پنجشنبه 1/1/1387ساعت  12:9 صبح  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!



خانوم کوچولوا تو صف نشسته بودن و ازم مي خواستن يه کم اون ور تر بشينم تا صف چهار پنج نفره ي دوستانه شون رو پاره نکنم... يه کم اون ور تر نشستم!... از جلو اتصال بود!
يکيشون، مفاتيحي دست گرفته بود و يه چيزايي زير لب زمزمه مي کرد، هر چي گوش تيز کردم و سرم رو نزديکش کردم، چيزي دستگيرم نشد!... آخر سر، مفاتيح رو که بست، رو به من خنده اي کرد و گفت هنوز همه ي حروف رو نخونديم، نمي تونم کامل بخونم!!!!
نماز که تموم شد، چقدر وسوسه شدم براي يه التماس دعا گفتن به همون صف چند نفره ي خانوم کوچولوا...


خوش حالم که از صف جلويي اتصال داشتم، ولي هنوز ذهنم مشغوله، اگه فقط اتصالم به اين صف دوستانه بود... بايد چي کار مي کردم که يه وقت دل کوچولويي نگيره؟
 


 


نوشته شده در  جمعه 24/12/1386ساعت  11:0 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!


اخبار ساعت هفت شبکه ي يک...
داره با اهل فوتبال مصاحبه مي کنه و نظرشون رو راجع به سرمربي شدن دايي مي پرسه، بعد اين همه کشاکش و جنجال...
همه تائيد مي کنند و به‏به و چه‏چه ‏راه انداختن، از افتخارات دايي و اين انتخاب عالي...
ناخواسته به بعد از جام جهاني فکر مي کنم، البته اگه تا اون موقع دووم بياره! وقتي که همه به رسم ديرين فوتبال مملکت، بعد از باختهاي تيم ملي، سرمربي رو مي کنن آماج بد و بيراههاشون... و تنها مقصر تمام شکستهاي تيم... اونم سرمربي ايراني!!!


از اين به اوج بردناي ناگهاني و سقوطاي ناگهاني تر بعدش اصلا خوشم نمياد...
رسم دنيائه ديگه چه مي شه کرد؟؟!!


 


نوشته شده در  دوشنبه 13/12/1386ساعت  8:1 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!


پسرک نشسته بود رو به روم! پيش دبستانيه... با چه ذوقي داشت تعريف مي کرد که من آقاي گل کلاسمونم و ازم مي خواست حدس بزنم چندتا گل زده!
داشتم الکي عدد رديف مي کردم تا شايد يکيش اتفاقي درست از آب در بياد!
رسيده بودم به سي و دو يا سي و سه که پسرک دوم هم به جمعمون اضافه شد، کم سن و سال تر از اولي بود!
وقتي عددا رو شنيد، گفت صفحه سي و دو؟ ما شصت رو هم رد کرديم! و چه عجله اي داشت براي خوندن آياتي که تو مهد حفظ کرده بود...!
مونده بودم بين دو تا ذوق کودکانه... آقا گلي کلاس و حفظ قرآن!


کاش فاصله شون کمتر بود!!!


.....................................................................................................
1. دلم ميخواست از غزه بنويسم، از نوزاداي غزه! از اون محمود عباسِ... از اون زير نويس چند روز پيش شبکه خبر: کشته شدن يکي از اعضاي حماس در زندانهاي دولت خودگردان بر اثر شکنجه...
ولي نتونستم!
2. به مناسبت نزديکي سال نو، وبلاگ تکوني مي کنيم! البته قسمت لينکدوني رو! اميدوارم دوستان ناراحت نشن!!!



دعا يادتون نره!


نوشته شده در  يکشنبه 12/12/1386ساعت  4:45 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!


نمي دونم فيلم هوش مصنوعي رو ديدين يا نه؟... همون که توش يه پسربچه ي رباته و براي رسيدن به زني که زماني به فرزندي قبولش کرده بود و شده بود مادرش، همه کار مي کنه... و نهايتا مي فهمه بايد آدم شه تا دوباره مادرش رو ببينه!... و ميره زير دريا سراغ پري مهربون... يعني مجسمه ي پري مهربون! و پيشش التماس مي کنه... روزها... ماهها... سال ها... قرن ها... بدون اين که چشم ازش برداره... يه لحظه هم نااميد نمي شه...


پسرکي که هيچ وقت نااميد نشد...!



چند وقت پيش داشتم دوباره ميديدمش، فيلم درباره ي بلاييه که رباتا سر آدما ميارن، اما من از وقتي پسرک در به در شد برا پيدا کردن پري مهربون، فقط يه چيز تو ذهنم رژه ميرفت... اينکه چقدر خوبه خدامون هرچند تکيه زده برعرش کبريايي... اينقدر نزديکه و دست يافتني... اينکه چقدر خوبه براي درددل باهاش، براي مناجات، براي دعاکردن... نبايد آواره شيم و در به در دنبالش بگرديم تا صدامون به گوشش برسه... و اون لحظه حس مي کردم بزرگترين نعمتي که خدا بهم داده همينه!
و وقتي پسرک اون طور اميدوارانه به مجسمه ي پري التماس مي کرد، مي شد اميد رو تو وجودش لمس کرد... و من باز فکر کردم نا اميد نشدن از خدا... لا تيأس من روح الله... عجب نعمتيه... بماند که غبطه خوردم به پسرک براي اين اميدش!


..................................................................................
1. اينو چند وقته پيش يه جاي ديگه نوشته بودم، ولي چند روزه مدام يادش مي افتم... و حس مي کنم باز بزرگترين نعمت فقط همينه!
2. کاش حداقل، ايمانمون بهش قدر ايمان پسرک به مجسمه پري باشه!
3. بارون امشب چه حالي داشت...



دعا يادتون نره!


 


 


نوشته شده در  سه‏شنبه 7/12/1386ساعت  8:25 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!


دلم مي خواهد بنويسم و نمي توانم!
که شايد نوشتني نيست!
...
فقط دلم مي خواست من هم آن جا بودم!... مجتمع سيدالشهدا،‏ حومه ي بيروت و فرياد مي زم: لبيک يا نصر الله!


.......................................................................................................
1. عيدتون مبارک!
2. بعد از مدت ها به يمن طرح ترافيک و به ياد ايام جووني سوار مترو شدم!... اين بار تبليغات مترو برام يه جور ديگه بود! نسکافه... نوکيا... چقدر دلم مي خواست جز من کسي نبود و روشون مي نوشتم... اسرائيل!
3. کاش يکي پيدا مي شد به اين مسئولين صدا و سيما مي گفت لطفا موقع پخش سخنراني سيد حسن نصرالله، ترجمه نذاريد روش... که بيان خودش سليس تر و مفهوم تر از مترجمه... 
4. چرا دوباره هوس کردم جمله ي چمران رو زمزمه کنم: شيپور جنگ که نواخته مي شود شناختن مرد از نامرد آسان مي شود... پس اي شيپورچي بنواز!...
بنواز!!!

دعا يادتون نره!


================


من هموني هستم که قرار بود وبلاگ رو نقد فني بکنه و نکرد!


يکي از نقدهايي که به اين وبلاگ وارده، بسته شدن صفحات نظراتشه.


براي يک وبلاگ، اصلا جالب نيست.


به دستور خودمان، بازگشايي مي گردد!
===============
قرار بود فقط نقد بشه... به دستور خودمان باز بسته مي شود!
تکرار نشود لطفا!!!
بعد نوشت:
سر در نياووردن از قالب و دستکاريش عواقب سوئي داره! دامان ما رو هم گرفت! بي سواتيه ديگه!!!


نوشته شده در  پنجشنبه 25/11/1386ساعت  9:20 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!


از کامنت خسته ام...
غير فعالش مي کنم!
با پوزش!!!



دعا يادتون نره!


نوشته شده در  پنجشنبه 18/11/1386ساعت  4:33 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!


اخبار بيست و سي که تموم شد... باز يه دونه از اون مستنداي جالب و ديدني زمان انقلاب رو پخش کردن... يک ساعت تمام! ورود امام!
اگه بگذريم از حرص و جوشي که سر زاويه ي نامناسب دوربين و از دست رفتن لحظه ها و سوژه هاي فوق العاده، خوردم... موقع تماشاي فيلم داشتم فکر مي کردم...
به اينکه نمي تونم درک کنم اين درياي جمعيت رو، اين همه شور و نشاط، اين همه انرژي، اين همه...
نمي فهممشون!
خودم رو گذاشته بودم جاي يه شخص سوم، آخه اين همه جمعيت فقط برا يه رهبر مبارز؟... پس چرا هيچ جاي ديگه ي دنيا نمي بينيم اين شور و نشاط رو، براي همون رهبراي مبارز...
اين که هر چي بوده تو وجود امام بوده، شک ندارم...
اما چي بوده؟
نمي فهمم!


هر وقت سرم رو بلند مي کنم شايد يه ذره حاليم شه اين آيت الله‏ي که اومد... ايران رو زير و رو کرد... و دنيا رو هم... کي بود و چي شد که اين شد؟... کلاه از سر عقلم مي افته و مات و مبهوت، فقط شنيده هامو مرور مي کنم!
هنوز هم نفهميده م... 



دعا يادتون نره!


نوشته شده در  جمعه 12/11/1386ساعت  2:33 صبح  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!

نظر خاصي نسبت بهش نداشتم... شايدم يه جورايي ازش خوشم نمي اومد، نمي دونم! اينقدر مي دونم که وقتايي که صحبت مي کرد حوصله نمي کردم حرفاشو گوش بدم! تا... اکران دانشجويي فيلم سيصد! نظرم راجع بهش عوض شد!
و امروز...
چنان از صحبتاش محظوظ شده بودم که همون جا شروع کردم به نوشتن يه شبه پست!!! هرچند اون رو نگه داشتم برا خودم!
اما چند تا نکته تو صحبتاش بود که برام جالب بود!

مي گفت اثر هنري يعني فرم! تو نمي توني بگي فلان اثر هنري محتواش عاليه ولي فرمش ضعيف...
مي گفت ملاک اثر هنري بودن يه فيلم برا من، حرکت پامه!!... اين که کي شروع مي کنه به تکون خوردن... اين پا و اون پا کردن... بيرون زدن!!!
مي گفت فيلمي که تو رو ميخکوب نکنه، فيلمي که به تو اجازه بده وسطش فعاليت متفرقه بکني... همون لحظه اي که به تو اين اجازه رو ميده، يه اختلال ايجاد شده توش... يه جاش مشکل داره!!!... اثر هنري نيست!!!
مي گفت ضرباهنگ بايد توي سکانسا رعايت بشه تا ايجاد اختلال نکنه... حتي يه صحنه ي عالي اگه زمان رو درست رعايت نکنه... اگه يه کم طولاني شه... مخاطب رو خسته مي کنه... مخاطب مي پره!


و جالب ترين چيز برام اين بود که عليرغم اين که کارش اينه... چقدر جالب مي گفت اصطلاحات مسخره ي سينمايي... فيلماي دري وري... مزخرف و ...
خوشمان آمد!
فقط حيف که تا وسطاش استاد خوب ضرباهنگ سخنراني رو حفظ کرده بود... اما کم کم، مخاطب( يعني اين جانب) حس کرد داره اين پا اون پا مي کنه!... اختلال ايجاد شده بود!... مخاطبه داشت مي پريد!!!... آخرش ديگه فقط مي خواستم بزنم بيرون!


استاد از سينما مي گفت و فيلم، اما حس مي کردم چقدر به درد وبلاگنويسا هم مي خوره... اگه وبلاگ براشون فقط يه دفترچه خاطرات نباشه!
بايد بتونن مخاطب رو ميخکوب کنن!
بايد حواسشون باشه، محتواي بدون فرم يعني کشک!
بايد بدونن اگه طولاني شه...
طولاني شد، الان مخاطب مي پره!!! بسه ديگه!
......................................................
1. اسم استاد رو نگفتم انگار!... دکتر فراستي!
2.بماند که مدت هاست بي خيال صدا و سيما شده يم و امروز باز تشديد شد اين حسمون!...
3. راستي... از باني شرکتم تو اين جلسه بايد تشکر کنم!... ممنون!


دعا يادتون نره!



 


نوشته شده در  دوشنبه 12/9/1386ساعت  11:33 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!


از خواب که پا مي شم، سکوت خونه و خاموشيش برام غير عاديه...
هيچ کس خونه نيست!
يعني کجا رفته ن؟... کاش لا اقل نامه اي ميذاشتن برام!
تلفن رو برمي دارم و سريع شماره موبايل رو مي گيرم!... صداي زنگ از اتاق بغلي بلند مي شه!... جاش گذاشته انگار!
قطع مي کنم و شماره اي ديگه... خوبه، اين همراهشونه فقط صداي سلام رو مي شنوم و بعد... دم مخابرات گرم! که هر وقت مي خوايم آنتن نمي ده!
...
آروم مي شم، لا اقلش اينه که صداشون گرفته نبود!... پس خدا رو شکر مشکلي نيست!... دلم به سرش ميزنه بگه رفته ن خريد!!!
...
ولي سکوت خونه و تاريکيش، بد کلافه م کرده!

چراغ رو روشن مي کنم و شروع مي کنم به کنار زدن پرده ها...
اولي رو که کنار مي زنم... مات مي شم!


بيرون يه دست سفيده... برف، ريز و تند داره مي باره و يکي دو سانتي هم نشسته!!!!
ديشب که خبري نبود، حتي از آسمون ابري!

چند دقيقه اي خيره مي شم به رقص بي نظيرشون... و ياد ايام دور مي افتم!
يادمه دبستان هر روز صبح که از خواب بيدار مي شدم، اولين کارم اين بود که پرده رو بزنم کنار و دل خوش کنم که شبانه چنان برفي اومده باشه که اون خانوم اخبارگو رو مجبور کنه بگه مدارس تعطيل!!!!
ولي خب... هميشه در حد يه آرزو برام موند، هر وقت هم که مدرسه ها تعطيل شد، از شب قبلش تابلو بود!
هميشه در انتظار يه برف غافلگيرانه و تعطيلي بعدش موندم!
...
و الان، خيره شده م به تحقق ديرهنگام آرزوم... به زمين سفيد و برفايي که هم چنان با سرعت دارن مي شينن روي زمين...

آرزوم برآوورده شد... چرا خوشحال نيستم؟


..........................................
نکنه طعم گس بزرگ شدن، آرزواي ساده و کوچيک کودکيامو قتل‏عام کرده؟!


نوشته شده در  دوشنبه 12/9/1386ساعت  10:55 صبح  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

   1   2   3      >
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[27/5/1387- 7:7 ص] موساي من!
[27/4/1387- 11:34 ع] بها نه؛ بهانه!
[23/4/1387- 10:59 ع] وقتي بي حجاب بوديم!
[16/4/1387- 11:54 ع] مرض وبلاگي
[10/2/1387- 1:33 ص] انتظار...
[5/2/1387- 10:25 ع] خلاص!!!
[آرشيو شده ها]