سوتک
   1   2   3      >

يا سلام!


 و باز فاطميه...
و باز روضه‏‏ي مادر...
و باز تلنگري براي ما... که شايد اگر تقويم‏ها يادشون مي‏رفت مناسبت‏ها رو ثبت کنن، خيلي بيشتر از اين گم شده بوديم

...



دعايم کنيد!


 


نوشته شده در  يکشنبه 29/2/1387ساعت  7:57 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!


مرد، خسته از جاده هاي گم شده... نگران و پريشان خانواده ش... به اميد شعله اي آتش... به تو رسيد!
چه ناگهان...
تو، با تمام ابهتت!... با تمام جلال کبريائيت!... که إني أنا الله، رب العالمين...!
و چه اضطراب با شکوهيست در تکلم با تو! توي رب العالمين!
...
و مرد چه وحشتي کرد با ديدن عصايش که اژدهايي شد... و فرار را بر قرار ترجيح ميداد اگر نبود نداي دلنشينت که أقبل! و لا تخف، إنک من الأمنين...


تکلم با تو!... ديدن معجزه ات!... مقام نبوت!... هر دلي را مي لرزاند!... اما از اين داستان من عاشق اين فرازم: واصطنعتک لنفسي...


...................................................................................................
کپي پيست مي کنم از نوشته هاي قبليم! حداقل توش سه تا جمله داره که ارزش خوندن داشته باشه...



دعايم کنيد!


نوشته شده در  يکشنبه 1/2/1387ساعت  1:9 صبح  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!


نامه‏اي به تو... نمي‏دانم بايد نامه‏اي رسمي باشد... از... به... يا نامه‏اي خودماني و درددل!
شايد اگر وقتي خبر دعوت شدنم را مي‏داد، مي گفت مراد از مسيح تويي، نمي‏پذيرفتم؛ که نامه نوشتن به تو را بلد نيستم و حتي در خواب هم نمي‏ديدم روزي براي تو و خطاب به تو بنويسم.
نمي‏دانم چرا بين تمام انبيا و ائمه تو را برگزيدند براي مخاطب کردن، شايد چون اين فتنه و فتنه‏هاي ديگري شبيه اين را، کساني به پا کردند که خود را به تو منسوب کرده‏اند و دم از پيروي تو مي‏زنند؛‏من اگر بودم اما، شايد ترجيح مي‏دادم نامه‏اي به خودم بنويسم... نامه‏اي به خودمان!


تو را زياد نمي‏شناسم! همان‏قدر مي‏شناسم که در قصه‏ها شنيده‏م و در فيلم‏ها ديده‏م... که بيش‏تر تا قبل از تولد تو بوده است... تا لحظه‏ي سخن گفتنت در گهواره! و بعد از آن ديگر از تو هيچ نمي‏دانم جز اين‏که نه تنها  پيغمبر خدا بوده‏اي که معجزه‏ش هم بوده‏اي... و به جرم همين انتساب الهي، کم رنج نديده‏اي... متهم نشده‏اي... کم دشمن نداشته اي... تکذيب نشده اي و...
که انگار دشمنيشان با خود خداست! و هر کس که منسوب مي شود به او... تازه آزارهايشان شروع مي‏شود!
تا آن جا که خدا تو را هم به آسمان برد و ذخيره اي شدي براي آخرين موعود...
گرچه خود موعود بودي...
...


ببخش که حرف هايم را نگفته گذاشتم، مي خواستم از تو بنويسم و از بزرگان ديگري چون تو! از اين که هر موعودي که وعده‏ش را داده بودند، تا زماني براي مردم عزيز بود که نيامده بود، چون خود تو! مسيحاي موعود يهوديان... که يهوديان در پي قتلت برآمدند! چون فرستاده ي پس از تو، که موعود مسيحيان بود و بشارتشان داده بودي...
تمام جمله هايي که در ذهنم براي گفتن به تو، پيامبر مهرباني آماده کرده بودم؛ از يادم رفت... وقتي که براي شناخت بيشتر تويِ موعود، شروع به سرچ کردم!
گفته بودم بايد نامه‏اي به خودمان مي‏نوشتيم... که اگر جسارت و ظلمي هم  روا مي‏دارند از سکوت ماست! از انفعال ما! و اگر نبود وعده‏ي الهي بر حفظ آيين خويش، با اين همه کوتاهي ما، چيزي نمانده بود از اين کيش و آيين...
‏فتنه شايد درد بزرگي باشد، اما کوتاهي‏هاي ما در شناخت شما و شناساندنتان، سکوت ما و چشم بستن‏هاي ما، درد بزرگتر است؛ که اگر قبلا ساکت نمي‏نشستيم اين همه جسور نمي‏شدند...

مهربان‏تر از آن هستي که بخواهم بابت اين نوشته‏هاي در‏هم ‏ و آشفته ببخشاييم... گفتم که حرف زدن با تو را بلد نيستم...

پيامبر مهرباني‏ دعايم کن!



بعد‏نوشت:
گفتند چرا دعوت نکرده‏اي، اهل دعوت کردن نيستم... اما کاش بنويسند: چاپ دوم، گوربان، جسد زنده، پاکديده، تو کنارم هستي؟


  


  


نوشته شده در  يکشنبه 18/1/1387ساعت  8:9 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!


يادم نيست کي شنيده بودمش، فکر کنم يکي دو سال پيش بود، از راديو... و چه لذتي داشت شنيدنش! حيف که نمي دونستم سندش کجاست و تا چه حد قابل اعتماده! گرچه از اون خدايي که ما مي شناسيم غير از اين بعيده...


أکثِروُا مِنَ الأَخْوانِ فَإنَّ ربَکم حَييٌّ، يَستَحيي أنْ يُعَذّبَ عَبدَهُ بَينَ إخوانِهِ يَومَ القيامَةِ... هر بار که مي خونمش...
ذات مستجمع جميع کمالات من، دوسِت دارم!... نه بهتره بگم دوست دارم دوسِت داشته باشم!


...................................................................................................................
1. دعوت کردند و در جواب دعوتشون نوشتم .
2. ترجمه ي حديث: دوستان زيادي داشته باشيد، زيرا خداوند شما شرم مي کند از اين که بنده ي خود را در روز قيامت، ميان دوستانش عذاب کند. (حديث 1733 نهج الفصاحه)
3. چند وقتيه حس مي کنم بدترين عذاب قيامت شرمندگيشه... به اين بخشش و رحمتش که فکر مي کنم، حس مي کنم عذاب دوبرابر مي شه... بده شرمنده ي کسي باشي که جز خوبي نمي کنه... چه زجريه... حتي وقتي مي گه بخشيدمت برو!
نمي خوام به خودم فکر کنم که در انتظار عذابت بشينم، به تو فکر مي کنم و کرامتت... رحمتت... رافتت... و ديگه عذابت از يادم ميره، که حتي در خيالم هم نمي شينه، تو با اون عظمت و رحمت، بخواي بنده ي کوچيکي رو که نه از روي عناد... که از غفلت و حقارتش، مخالفتت رو کرده... عذاب کني! که أنت أنت و أنا أنا... أنت العوّاد بالمغفِرة و أنا العوّاد بالذنوب...
مهربونترين... مي شه تو قيامت هم به روم نياري که چقدر نامردم؟... مي شه از يادم ببري همه ي بديهايي رو که در حقت کرده م؟
من تاب شرم قيامت رو ندارم...
 


نوشته شده در  دوشنبه 20/12/1386ساعت  2:25 صبح  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!


نمي شه! هر کار مي کنم ننويسم نمي شه!
دارم فيلم فکه رو مي بينم... چقدر هواي رمل کرده دلم...!
اين رملا ديوونه مي کنه آدمو...



دلم بدجور بي معرفته...
اين جوري نبود...
يه زماني بود که فقط اسفندا نمي گرفت...
يه زماني بود که خيلي هوايي مي شد...
يه زماني بود که وقتي از جنوب برمي گشت، هواي تهران خفه ش مي کرد...
يه زماني بود که...
بي معرفت شده، خيلي...


کاش دلتون براش بسوزه و دعاش کنيد! من اين دل بي معرفت رو نمي خوام!


 


 


نوشته شده در  پنجشنبه 16/12/1386ساعت  6:34 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!


امروز از صبح چقدر حس اين شعره بود:


سال ها دوبده ام از پي خودم، ولي
تا به خود رسيده ام، ديده ام که ديگرم


...
با خودم چه کرده‏ام؟ من چگونه گم شدم؟
باز مي رسم به خود ، از خودم که بگذرم؟


يکي دو روزه دلم براي خودم ناجور تنگ شده...



دعايم کنيد که واقعا محتاجم... شايد دعاهاتون...




نوشته شده در  يکشنبه 28/11/1386ساعت  10:51 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!


گفت چرا نمي نويسي؟... تازه فهميدم منم دعوت شده م!
از اون روز تا حالا کم ذهنم درگير نشده... نمي شه نوشت... نمي شه انتخاب کرد...
کاش مي گفتن کدوم لحظه... کدوم صحنه... تا راحت بگم هر جا وداع بوده قلبم بيشتر از جاهاي ديگه لرزيده!
که هيچ وقت از مرز وداع فراتر نتونسته م برم... سنگين تر از اونيه که حتي تو خاطرم به تصوير در بياد، چه برسه به فهم مصيبت...
توي تمام روضه ها، فقط تا وداع رو فهميده‏م... يعني خيال مي کنم يه ذره شو شايد فهميده باشم!
اما انتخاب يه بزرگ... بين اين همه...
سخته! زيادي سخته!
...
روضه ها رو نمي فهمم تا برام قياس خفي نباشه...
اگه يه دختر بچه ي سه ساله با شيرين زبونياش مدام جلوي چشمت باشه... اگه وقتي مي گه تشنمه چند نفر بلند بشن برا آب دادن بهش... اگه با زنگ در بدو جلو، براي پريدن تو بغل باباش... اگه وقتي تو بازي مي خوره زمين همه بدوند برا نوازش کردنش... اگه چادر سر کردنش دلت رو آب کنه...
نه! با همه ي اينا فقط مي فهمم يه دختر سه ساله يعني چي! خرابه رو باز هم نمي فهمم!
...
و عباس(ع)...


...................................................................................
1. اوج حماسه ي عاشورا حسين(ع) است و زينب(س)... 
2. احساس به واژه در نمي آيد!
3. هنوز از سه ساله شرمنده ام...
...
گرچه با دعوت اوليه قرار شد بر نوشتنم اما... دعوت دوم عاملي شد بر تسريع در نوشتن!


 


دعا يادتون نره! 


نوشته شده در  شنبه 20/11/1386ساعت  2:19 صبح  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!


وقتي جانباز صفين بشه قاتل حسين(ع)...
...
ِالهي لا تَکِلني اِلي نَفسي طَرفَة عين ٍ أبداً


 


نوشته شده در  پنجشنبه 27/10/1386ساعت  10:34 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!
مي خواستم برا محرم بنويسم...
از کوفه...
از خودمون...
از اين که مدت هاست هر روضه اي که مي شنوم ناخواسته برام يه قياس خفي داره!
از اين که امشب داشت روضه ي مسلم رو مي خوند و من فقط ياد تصويرايي افتادم که اخبار پخش کرده بود! از استقبال مردم شهرهاي استان يزد، از نماينده هاي آقا!
نماينده...
آقا...
آقا...
نماينده...
.
.
.
مسلم هم تا همه جا امن بود و خبري از تهديد نبود، 18 هزار تا حامي داشت، ظاهرا!!!
کاش معشوق زعاشق طلب جان مي کرد
تا که هر بي سر و پايي نشود يار کسي...


کاش کوفي نباشيم!...




 


نوشته شده در  پنجشنبه 20/10/1386ساعت  2:51 صبح  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!
کاش مي شد قاب کنم بزنم جلوي چشم!
نه!
کاش مي شد همون رو مي کندم و مي آووردم... شايد برام عادي نمي شد، مثه باقي جملات و شعاراي قشنگ!
همون تابلوي تو شلمچه رو...
آرمان خواهي، مستلزم صبر بر رنج هاست!
هرچند...
هيچي!


 


دعااااااااااااا يادتون نره!


نوشته شده در  دوشنبه 3/10/1386ساعت  4:46 صبح  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!


هوس نوشتن کرده م و انگار نوشتن يادم رفته...
هوس باشه و حسش نباشه، کم بعيد نيست دست بلاگر کج شه!!!
دزدي مي کنيييييم!... هر چند حرف دلمه!


اين منم در آينه، يا تويي برابرم؟
اي ضمير مشترک، اي خود فراترم!

در من اين غريبه کيست؟ باورم نميشود
خوب مي شناسمت، در خودم که بنگرم

...

سال ها دوبده ام از پي خودم، ولي
تا به خود رسيده ام، ديده ام که ديگرم


دربه‏در به هر طرف، بي‏نشان و بي‏هدف
گم شده چو کودکي ، در هواي مادرم


از هزار آينه تو به تو گذشته ام
مي‏روم که خويش را، با خودم بياورم


با خودم چه کرده‏ام؟ من چگونه گم شدم؟
باز مي رسم به خود ، از خودم که بگذرم؟


...


.............................................................................
1. هر چقدرم که آدم کلافه باشه، فکر کردن به بعضي اتفاقا آدم رو شاد مي کنه... چه حس جالبيه وقتي آدم فکر مي کنه 1400 و خورده اي سال پيش... فردا روزي، جشن عروسي حضرت زهرا و امام علي بوده...! تبريک عروسي معمولا به عروس و داماد و نزديکاشون گفته مي شه، ولي برکت اين ازدواج همه ي تاريخ رو گرفته... تبريک!!!
2.مال قيصره... دستور زبان عشق!... سفر در آينه!
3. اصلا کار جالبي نيس به هوس ها بها دادن... ولي بعضياشون، مثه اين هوس نوشتن... گاهي لازمه!


 


دعا يادتون نره که بسيار محتاجم!


 


 


 


 


نوشته شده در  چهارشنبه 21/9/1386ساعت  12:55 صبح  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!
با خودم قرار گذاشته بودم تا دل حکم نکنه ديگه اين جا ننويسم...

باز فردا جمعه اس...
جمعه!
چه عادتي کردم به گذار جمعه ها...  جمعه هاي بي خيالي... جمعه هاي غفلت... جمعه هاي تعطيل...
چه غافلي شده اين دل...
انگار يادش رفته قرار بوده جمعه اي خبري باشه...
انگار يادش رفته قرار بوده منتظر باشه...
انتظار... چه غريب شده اين واژه!
چه سنگي شده اين دل...


چند وقته ندبه نکردم برات؟
چند وقته اسمت که اومده دلم نلرزيده؟
چند وقته به نبودنت عادت کرده‏م؟
چند وقته اسم و يادت فقط شده سوژه ي جمله هاي اديبانه؟


يه زماني چه عظيم بود بلامون... چه معلوم بود بيچارگيمون...
زمين با همه ي بزرگيش چه تنگ شده بود برامون... و چه خوب مي فهميديم دريغ رحمت آسموني رو...
الهي! عظم البلا...
الهي! الهي! الهي... و انت المستعان و اليک المشتکي و عليک المعول في الشدة و الرخاء...
الهي اشکو اليک... من غيبة ولينا... اشکو اليک... من شدة الفتن بنا... اشکو اليک من تظاهر الزمان علينا...
اشکو... اشکو... اشکو...
که يادم رفته بلايي که برام عظيم بود...
و چه بلايي بزرگتر از اين؟!
يادم رفته چه شمارش معکوسايي شروع کرده بوديم... يادم رفته چه دلي خوش کرده بوديم...

مي ترسم!
مي ترسم جمعه اي که مياي خواب باشم...

مي ترسم!
مي ترسم جمعه هاي بي خيالي، اومدنت رو اين قدر عقب بندازه که وقتي مياي باور نکنم!

مي ترسم!
مي ترسم!
مي ترسم!
ميترسم از هجوم خزان و گناه و مرگ
دل ، عاقبت تباه شود بي ولاي تو...


به دادم برس! 
بذار اين جوري منتظرت باشم!


نوشته شده در  جمعه 9/9/1386ساعت  3:51 صبح  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!

مي فهمم يه بلايي سرش اومده،‏ اما چيه؟!... نمي دونم!
مي فهمم داره يخ مي زنه،‏مي خشکه، اما چرا؟!...
مي فهمم جديدا نوشته هاش کمتر از درون مي جوشه...
مي فهمم تازگيا گاهي مجبورش مي کنم به نوشتن...
مي فهمم زماني خيلي حرف داشت برا گفتن، اما الان...؟!
نکنه آلزايمر گرفته‏؟!
مي فهمم تازگيا اين من نيست که مي نويسه!
من کجاست پس؟!
...

دلم براي خودم تنگ شده!


نوشته شده در  يکشنبه 4/9/1386ساعت  3:19 صبح  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!


چقدر يه دفعه دلتنگ جنوب شدم... دلتنگ گلزار شهدا... دلتنگ شهدا...
چند وقته نرفتم گلزار شهدا؟!
چند وقته ياد هيچ کدومشون نيفتاده م؟!
خداااااااااااااااااااااا
خسته شدم از اين همه غفلت!
از اين همه فراموشي!
...
چرا شرطي شديم... اسفند که مي شه ياد شهدا مي کنيم؟!
من الان مي خوام برم جنوب!


نياز دارم به اون بيابونا و خاکايي که پا گذاشتن روشون آدم رو زير رو مي کنه!
پارسال به اندازه ي کافي توشه نگرفته م... هنوز اسفند نشده و من کم آوورده م!
و باز ترس هر سال... نکنه امسال رام ندن؟!


..............................................................................

1. تولد حضرت معصومه(س) مبارک!
2.
بايد بشينم الان درس گوش بدم! اما حسش نيست! اگه به دلم باشه ميره سراغ نواها و نماهايي که هي دلتنگيشو تشديد مي کنه!
حيف که بايد باهاش قاطع برخورد کنم... دلتنگيش نبايد مانع کاراي ديگه بشه...!
3. يه کم سرم شلوغ شده...
بايد ببخشيد اگر چندان نرسم به خاله بازياي وبلاگي! 



دعا يادتون نره!


نوشته شده در  دوشنبه 21/8/1386ساعت  9:19 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!پر بود از روابط قشنگ انساني...
برا يه تحقيق مجبور شدم بگردم دنبال کتاباي درسي... طبيعتا توي نت!
يه چيزايي پيدا کردم، کتاباي درسي الان خيلياش روي نته،‏اما کتاباي قديم...
يه چيزايي از کتاب فارسي سال 1339 هم هست اما از کتاباي زمان خودمون خبري نيس!
دلم تنگ شده... برا دبستان!
برا اون گلاي بي قواره اي که روي جلد کتاب فارسي جاخوش کرده بودن و هر سال يکي بهشون اضافه مي شد!
دلم تنگ شده برا بوي کتاباي نو!
برا صف کشيدنا و به ترتيب صف سر کلاس رفتنا... برا مانتواي سبز و صورتيم!
برا ليوان پلاستيکي که روش عکساي کارتوني داشت و تهش برچسب اسمم!
برا درس کوکب خانوم و معلم مهربوني که برا درس دادنش سر کلاس، برامون ماست بست!
...
برا گچاي رنگي... برا مهراي امتياز و آفرين و صد آفرين جور واجور... برا کمد جايزه ها و ذوق و شوق گرفتن امتياز براي خريد جايزه!!!!

دلم تنگ شده برا بوي مدرسه!


يادش به خير يه زماني فکر مي کردم يه لحظه هم بدون مدرسه زنده نمي مونم... من دلم برا امين و اکرم و حسنک و کبري تنگ شده...!
فکر مي کردم تا درسم تموم شد هر جور شده خودمو تو يه مدرسه جا مي کنم... فعلا که چند سال گذشته و هنوز زنده ام!

...........................................................
1.غير از مدرسه دلم برا يه چيز ديگه ام تنگ شده... برا درساي شيرينه خودمون که توش پر بود از روابط قشنگ انساني نه مثل کتاباي الان که شده باغ وحش...
2.اين لينک هم برا اونا که دلشون برا کتاباي خودمون تنگ شده!

پي پي نوشت:
چي کار مي شه کرد؟ انتقاد پذيري که شاخ و دم نداره! اومده مي گه قالب وبلاگت چشم رو اذيت مي کنه!... ما هم براي رفاه حال مخاطبين گرامي، قالب عوض کرديم!
ديگه چشمتون اذيت نمي شه خداي نکرده؟!!!!


 دعا يادتون نره!


 


دلتنگي برا مدرسه قشنگه و شيرين، اما شنيدن خبر رفتن يه نفر برا هميشه نه!... ناجور دلم تنگه!
پست نکردمش چون ميدونستم اگه شروع کنم به نوشتن معلوم نيس کجا برم...
براي مردي که شعرهايش ورد زبانم بود! و رفتنش عجيب دلتنگم کرد...


فاتحه يادتون نره! که همه مون يه روز محتاجيم!



                                                                                                                      


نوشته شده در  دوشنبه 7/8/1386ساعت  10:51 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

   1   2   3      >
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[27/5/1387- 7:7 ص] موساي من!
[27/4/1387- 11:34 ع] بها نه؛ بهانه!
[23/4/1387- 10:59 ع] وقتي بي حجاب بوديم!
[16/4/1387- 11:54 ع] مرض وبلاگي
[10/2/1387- 1:33 ص] انتظار...
[5/2/1387- 10:25 ع] خلاص!!!
[آرشيو شده ها]