سوتک

يا سلام!


قبل‏نوشت:
نمي‏دونم اخوان ثالث رو چقدر مي‏شناسيد، يه مدتي رو تو زندان بوده، چراشو نمي‏دونم! ولي حاصل اين زندان رفتنش يه عالمه شعره که يه جورايي شخصيتاي مختلف تو زندان رو معرفي مي‏کنه و خاطراتش رو بيان مي‏کنه!


اصل‏نوشت:
بي‏هدف داشتم 
سه کتاب اخوان رو مي‏خوندم... کتابو بستم و شانسي يه جا باز شد!!


...
باز روزي ديگر است اين، يا شبي ديگر
خوب يادم نيست.
در حياط کوچک پاييز، در زندان،
باز مي‏رفتيم و مي‏رفتيم.
در طواف خويش دور حوض خالي، باز
مي‏خموشيديم و مي‏گفتيم.


گفت ناگه: «حضرت آخوند!»
ميرفخرا سلمکي، آن رند روحاني مخاطب بود
«حضرت آخوند!
کو ببيند، اين دعا را مادرم آورده از قزوين... »  
- کاغذي را پر خط کج مج نشانش داد -
«... پيرزن مي‏گفت:
هفت صبح جمعه من، پيش از نماز صبح و بعد از آن
اين دعا را با وضو بايد بخوانم، او به من مي‏گفت
بعد از آن ديگر يقين آزاد خواهي شد.
پيرزن به پير و پيغمبر قسم مي‏خورد.
او به من مي‏گفت ديگر غم مخور فرزند!
گرچه مي‏دانم خودش بسيار غم مي خورد.
اين دعا را، کو شما بي زحمت...»


                                       [ آنگه دست پيش آورد.
و دعا را داد.
چشمهايش برق مي‏زد، با فروغي شاد.
و اميدش ساطع از چشمان پُرسنده، نگه مي‏کرد.
- «کو، ببينم، گرگلي خان!»
                                    [ و گرفت آن را
ميرفخرا، آن سيه تاج عرب بر سر.
و نگاهي بر دعا افکند،
از پسِ ته‏استکاني عينکش، بر چشمِ ناباور.
ما همه ساکت، دخو بي تاب.
مثل اينکه ناگهان برده ست
کائنات ِ کون را، بيش از خموشي، خواب.
چند لحظه بعد،
ميرفخرا، شورخندِ شيطنت پرتوفکن بر روي،
دست بر دوش دخو هشته،
و خطابش رو به ديگر سوي؛
چشم‏خندي شوخش اندر چهره، شادان گفت:
- «بچه‏ها! مژده!
گرگلي خان هم مرخص شد!
اينهاش! اين خطِّ آزاديش،
بي‏کم و بي‏کاستي، به‏به!
خوش به حالت، مرد!
به خدا بايد همين را از خدا مي‏خواستي، به‏به!
راستي به‏به!
راست گفته مادرت، اين مايه ي شادي ست.
اين دعاي خاص زنداني،
بي نظير است و مجرب، خط آزادي ست.
اين دعا، واضح بگويم، از امام هفتمِ ما مردمِ شيعه ست.
که اسير حبس هارون بود.
حضرت موساي کاظم(ع)، جانشينِ حضرت صادق(ع)
اين دعا از اوست، با تأثير صد لشکر.
بر کفِ اقليم هشتم، در صفِ محشر.
اين يکي از آن دعاهايي‏ست
که نبايد هيچ در تأثير آن شک داشت... »


برق چشمان دخو هر لحظه مي‏افزود.
نيش او تا بيخ گوشش بود.


«... گرگلي خان! خوش به حالت، خوش به احوالت.
اين دعا را هفت صبح جمعه بايد خواند.
راست گفته مادرت،‏ اما
يک روايت هفت مي‏گويد؛
يک روايت هم چهل هفته.
از روايتها يکي هفتاد هم گفته.
ليک شرطِ احتياط و اَحوَط آن است از روايتها،
که پس از هفت و چل و هفتاد،
باز از هفت آمده، تا هفتصد رفته.
تو شروع از هفت کن، بعدش چهل، بعد از چهل، هفتاد
بعد هم تا هفتصد، نوميد، شيطان است.
حضرت موسي بن جعفر(ع) هم، که گويند اين دعا از اوست
سالهاي آزگاري را که در زندان هارون بود،
بسته ي زنجيرِ آن بي‏دينِ ملعون بود؛
اين دعاي پر اثر، حرزِ مجرّب را
صبحهاي جمعه‏ها مي‏خواند، شبها نيز
التجا بر حضرتِ بي‏چونِ حق مي‏بُرد.
چند سالي اين دعا را خواند؛
عاقبت هم گوشه‏ي زندان هارون مُرد!»


نيشِ تا گوشِ دخو رفته
ناگهان جمع آمد و افسرد.
خوشه‏ي روشن درو شد ناگهان، با داسِ تاريکي.
برق چشمانش پريد و چهره‏اش پژمرد.


 در دلم گفتم:
ميرفخرا! آي بيرحم! اين چه کاري بود؟
گرچه من هم اين حقيقت را پذيرايم که مي‏گويند
رشته‏ي اميدِ بي‏حاصل گسستن، بهتر از بيهوده دل‏بستن.
هم پذيرم اينکه از بن‏بستِ مطلق بگسلي پيوند،
تا مگر شايد
بار ديگر جدّ و جهد و کند و کاوت، جزم
از مسير ديگري راهيت بُگشايد.
ليکن اين بيرحمي آيا نيست، کاينسان سخت
بر چنان مردي، چنين ضربت فرود آيد؟
واجب است آيا
که حقيقت اين چنين تلخ و گزنده چهره بنمايد؟
جدت از تو نگذرد، اي سيد بيرحم!


در دلم بر ميرفخرا، مي‏خروشيدم.
باز مي‏ديدم، اينکه او خود مردِ اين وادي‏ست.
فنّ او اين است: ايمان و الهيات
او يقين بهتر ز من داند چه بايد کرد
و کدامين شيوه راهش نيست
و نشايد کرد
باز چون ديدم دخو چون است، جانم سوخت.
و دلم در دوزخي، با خويش تنها ماند.
خنده‏ي شوق دخو، که تکه‏اي کش بود -تا گوشش کشيده سخت- 
بعد از آن بيرحمي ناگاه و غافلگير
کِش رها شد، ناگهان برگشت
وز رهايي شکل او بي‏شکل شد، وا ماند
نقدِ عهد از عُهده‏ي امروز، چون چنبر
در خَم تعليق فردا ماند.
«آي بيرحم و مروت ميرفخرا! آي!»
                                          ...



شعر تموم شده و من هنوز درگيرشم و هنوز دارم زير‏لب مي‏خونم واجب است آيا... که حقيقت اين چنين تلخ و گزنده چهره بنمايد؟... و اينکه اگه جاي ميرفخرا بودم...
کاري به کار اخوان و دخو و ميرفخرا ندارم... ولي هنوز ذهنم درگيره...
واجب است آيا... که حقيقت اين چنين تلخ و گزنده چهره بنمايد؟
جلسه‏ي معارفه!!!...

نوشته شده در  چهارشنبه 4/2/1387ساعت  2:9 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!


پيامبران به حبس ابد در تاريخ محکوم نيستند. پيامبران برمي گردند و در درون ما يکايک مبعوث ميشوند؛ بسته به اين که حال ما مثل کجاي تاريخ انسان است؟ روز نيازمان به ابراهيم است يا نوح يا موسي...


برادرشان نوح گفت "در آن چه مي کنيد، لحظه اي درنگ کنيد."
گفتند "سالهاي درازي است همين را مي گويي."
گفت "نمي ترسيد؟"
گفتند "از تو خسته ايم ، بگو به جاي تو، عذاب موعود را نازل کنند."
برادرشان گريست اما باز نفرين نکرد. طوفان نفرينش هزار سال در تنور خانه محبوس بود. دلواپس فرو رفتن انسان، نگران سالهاي طوفان، روي خشکي کشتي مي ساخت. در حلقه ي ملامت ها، روي مرکز دايره ي خنده ها، الوار الوار روي هم مي گذاشت و مي خواند "باور کنيد ابرهايي را که در راهند."
گفتند "جنون ، پيرمرد را گرفت" و دورش دم گرفتند؛ سنگش زدند؛ زنان لب گزيدند، جوان ها هو کشيدند و او خواند "باور کنيد ابرهايي را که در راهند."
باور نکردند. دشوار است که صداي سيل فقط در گوش تو باشد و بقيه بي خيال بچرند و بچرخند. تو صداشان کني، بترساني شان، التماس... و آن ها مات نگاهت کنند و باز بچرند و بچرخند. دردي است که صداي سيلي نزديک فقط در گوش هاي تو باشد.
سيل در راه بود. سيال هلهله کنان مي آمد. از هر جنبنده اي دو تا سوار کرد. خودش ولي يکي بود. زنش بايد جا مي ماند. زنش فرو رفته بود.
پسرش داشت فرو مي رفت. از روي عرشه ريسمان انداخت "بگذار تا تو را بالا بکشم." بغض در صدايش مي لرزيد. پسر، گردن از سيال بيرون کشيد "به کشتي تو نيازي ندارم، شنا مي کنم."
مرد زير لب نوحه کرد "دير است فرزند، دير. "دلش خواست بگويد" فرزند آدم! تو کي مي خواهي اندازه هاي خودت را باور کني؟" که موجي بلند، نفس فرزند را بريد. سر که دوباره بيرون آورد، کبود بود. شنا را فهميده بود که ممکن نيست؛ ولي اين همه راه هاي ديگر. مرد دست پيش آورد. مثل التماس، مثل اصرار "بيا تا برسانمت... بيا پناه بگير." سيال تا لب هايش بالا آمده بود و چشم ها هنوز مغرور بود "مي روم سر کوه." صورت مرد خيس شد "آه پسر آدم! چرا به اولين بلندي دل مي بندي؟" 
 آب از سر کوه گذشت.


در لحظه هاي غرق کسي از اين دست، در همه هست. کسي در لايه هاي پنهان، کشتي اي مي راند که دلش مي خواهد ما را بالا بکشد. مردي صبور، سوار بر عرشه هاي دور. ما فرزندان نا خلف، باورش نمي کنيم و مستحق طوفان مي شويم. وقتي براي رو ماندن، براي فرو نرفتن، خيلي دست و پا بايد زد، تقلا بايد کرد؛ وقتي سيال لزج ما را به درون مي کشد، ما را به تمامي مي خواهد، نه غوطه ور، نه شناور، که رها در اعماق؛ اگر تصوير رسيدن قايقي نباشد چطور تاب مي آوريم؟
کشتي را رساند به جودي. به سرزمين هاي بارور، به باغ هاي زيتون. آب فرو نشست. چشم او هنوز خيس بود. کاش مي آمدند. کاش با ما سوار مي شدند... 


.......................................................................................................
1. حس نوشتن نبود! برا پايين فرستادن پست قبلي مجبور شدم کپ بزنم!
2. باز هم مال خانوم مرشدزاده اس!
3.  انگيزه ي پايين فرستادن پست قبل هم فردا بود! پست قبل با عيد جور در نمي اومد... عيدتون مبااااااااارک!
4. اگه فردا عيد نبود... شايد از خاطره ي تلخ راهپيمايي پارسال مي نوشتم... همون جووني که لحظه لحظه ي تلاشش رو در بالا رفتن از برج ديديم... و چه خوشحالم که پرت شدنش رو نديدم!... کاش يه فاتحه...!


دعا يادتون نره!


 


نوشته شده در  يکشنبه 21/11/1386ساعت  5:4 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!
نگيد کار ياد گرفته هي کپي مي کنه ها!!!
خب چي کار کنم،‏ نوشته هاش قشنگه... هرجور فکر مي کنم مي بينم اگه مي خوايد وقت بذاريد، بهتره يه چيزه قشنگ بخونيد... نوشته هاي من که عددي نيس پيش قلم مرشدزاده!
اون بارم که خودتون حسابي استقبال کردين!!!!... اگر نبود استقبال شما، جرات نمي کردم دوباره کپ بزنم!!
قفسم را مي  گذاري در بهشت ...

نوشته شده در  پنجشنبه 22/6/1386ساعت  4:51 صبح  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

 يا سلام!
پس نوشت:
1. عيدتون مبارک!
2. اين پست، آرشيويه... هرچند خوش ندارم نوشته هاي خاک گرفته رو بکشم بيرون اما چون وحشتناک دوسش دارم... اين کارو کردم!
3. ميدونم از اصول وبلاگ نگاري، ايجازه!... اما يه کم تحمل کنين... خوندنش مي ارزه!!... باور کنيد!
4. نويسنده اش خانوم مرشد زاده اس... گفتم که فردا انگ سارق بهمون نزنيدا!!
5. اين آيه در طول خوندن متن يادتون باشه تا لذتش چندبرابر شه...
            
يا أيها العزيز مسنا و أهلنا الضر و جئنا ببضاعةٍ مزجاة و أوفِ لنا الکيل و تصدق علينا إن الله يجزي المتصدقين

§ ماجرا خيلي ساده بود. به تو گفتند:« يوسف باش» و شدي. « کن!...فيکون». نوبت من شد. هنوز نگفته بودم « چشم!»که دوباره مرا خواندند و نقش دوم!...بار سوم و باز تکرار نام و نقش من.ذوق زده بودم  . يادت هست؟ به تو گفتم:«در من چيزي ديده اند که در تو نبوده » گفتم:« من بازيگر بهتري هستم ،آماده براي هزار نقش، اين را مي دانستند.» تو غمگين نگاهم کردي. غمت شبيه حسادت نبود. بيش تر به دل نگراني براي دوست مي ماند. من از حس عجيب نگاه تو بهت زده بودم ، آن قدر که نفهميدم پرده کنار رفت و بازي از نگاه تو و بهت من آغاز شد .
ادامه مطلب...

نوشته شده در  سه‏شنبه 6/6/1386ساعت  3:41 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام
...
ما نمي فهميم عمق درد را
گونه زخم کبود و زرد را
من نمي فهمم در و ديوار را
ناله ها در ناله ها، تکرار را
بيد ميفهمد که مجنون مانده است
لاله ميفهمد که در خون مانده است
باد ميفهمد که سرگردان تر است
خاک ميفهمد که حسرت‏گستر است
لحظه‏ها، اي ‏دردها ، اي کوهها
ام کلثومي ترين اندوه ها
...


يه کوچه... يه صورت... يه سيلي... اگه دلتون شکست يا حتي گرفت، منم دعا کنيد!


نوشته شده در  يکشنبه 27/3/1386ساعت  10:10 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام


اين پاي را بگو از ارتعاش بايستد، اين دست را بگو که دست بدارد از اين لرزش مداوم، اين قلب را بگو که نلرزد، اين بغض را بگو که نشکند و اشک از ناودان چشم نريزد.
اين دل بي تاب را بگو که فاطمه هست، نمرده است.
...
خدا اگر نبود من چه مي کردم با اين مصيبت عظمي؟
إنا لله و إنا اليه راجعون
...
زهراي من! اين تازه ابتداي مصيبت ماست...


چند خط بالا، اگه نگم مال کتاب کشتي پهلو گرفته است، سرقت ادبي ميشه!

...
يادمه چند سال پيش، استادي روايتي رو نقل مي کرد، از کي؟... يادم نيست. اما راوي از امام جواد پرسيده بود، در لحظه اول، از کجا متوجه شدين به مقام امامت رسيدين؟ و امام گفته بودن از محبت شديد و بي سابقه اي که نسبت به مردم در درونم احساس کردم...
خيلي سنگينه...
هر وقت ياد اين گفته مي افتادم دلخون مي شدم برا امام سجاد. تصور کنيد...کربلا، عاشورا...و اوج محبت...و چه سوزي داره وقتي که در حلقه ي نامرداني باشي که ...
و امروز... چه دلي داشته امام علي...


مي خواستم خيلي بيشتر بنويسم...
نمي تونم !


چه دلي...چه صبري...


 


تو اين ايام
دعا يادتون نره!


نوشته شده در  سه‏شنبه 8/3/1386ساعت  11:24 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام
‏« صالي! ... صالي!... »
مجسم کن يک پسر سيزده ساله ي تخس پر شر و شور، يک دفعه جلويت ظاهر شود. آن هم وسط درگيري! از کوره در رفتم و سرش ‏داد زدم « بهنام! مگه نگفتم نيا اين جا؟ »
موهاي ژوليده اش تا روي شانه هايش آمده بود. جسارتش با قد و قواره اش نمي خواند. هيچ وقت اين جور نديده بودمش . قيافه ي ‏معصومانه اي به خودش گرفت که اصلاً  به ش نمي اومد. از توي جيب بزرگي که روي لباس آبيش بود - از آن لباس هاي بيمارستاني- ‏چيزي در آورد و زير چشمي نگاهم کرد« من نمي خواستم بيام. بچه هاي تکاور اومده بودن، به شون کنسرو دادم، اونام اين جورابا رو ‏بهم دادن.» مشتش را جلوي صورتم گرفت و زل زد تو چشمهايم « بيا بپوش، برا زخماي پات خوبه .» بهنام تخس شرور مهربان من. ‏مشتش را بستم و کشيدمش توي بغلم و سرش را بوسيدم . چقدر آرام شده بود.‏
‏ ‏
من را انداختند بالاي وانت قرمز، پهلوي بقيه ي مجروح ها، که يک دفعه شوکه شدم، بهنام هم ... غرق خون. يک ترکش ريز خورده بود ‏تو قلب کوچکش. بي حس شده بودم « بهنام ! بهنام! » سرش را تکان داد و دستش را آرام کشيد طرف جيب بزرگ آبيش. من ديگه ‏پوکيدم.
چيزي روي سينه ام سنگيني مي کرد. شب ها بهنام سرش را مي گذاشت روي سينه ام و شروع مي کرد « صالي، برام از بهشت ‏بگو. راستي بهشت چه طوريه؟ يعني خدا اونجاس؟ خيلي سرسبزه، نه؟ حالا بچه ها شهيد مي شن ميرن بهشت؟ يعني مام شهيد ‏مي شيم؟ »
به پهلو مي شد. دستش را روي قلبم، زير سرش مي گذاشت. گرمي نفسش به صورتم مي خورد. چشم هاي بي قرارش را روي هم ‏مي گذاشت و مي گفت « آره. مام شهيد مي شيم. مگه نه صالي؟ » و اون قدر مي گفت تا خوابش ببرد.
حالا نمي دانستم کجاست. من تو بيمارستان طالقاني بودم و بهنام ... ‏



دلم مي خواست يه چيزي درباره ي فتح خرمشهر بنويسم... ديدم من که اون موقع نبودم...بهتره از يکي که تو اوج مقاومت ‏بوده...درباره ي يکي که تو اوج مقاومت بوده...بنويسم. 
يادم نيست متن بالا رو از کجا کش رفتم ولي مي دونم دوستش دارم. بهنام سيزده ساله رو هم.
بهنام!راستي بهشت چه جوريه؟!‏
‏ ‏
دعا يادتون نره!‏


نوشته شده در  چهارشنبه 2/3/1386ساعت  10:21 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام


خدا روستا را
     بشر شهر را
            ولي شاعران ، آرمان شهر را آفريدند
که در خواب هم خواب آن را نديدند!


 


دعا يادتون نره!   


نوشته شده در  شنبه 8/2/1386ساعت  1:11 صبح  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

 يا سلام

ديروز برگشتيم اما عجيب دلتنگ شده م...


                                                                                             


                   


     ديشب از چشمم بسيجي مي چکيد
    
از تمام شب دوعيجي  مي چکيد
    باز باران شهيدان بود و من
    باز شبهاي مريوان بود و من
    دستهايم باز تا آهنج رفت
    تا غروب کربلاي پنج رفت
    يادهاي رفته ديشب هست شد
    شعرم از جام اثيري مست شد
    اي غريو توپها در بهت دشت
    آه اي اروند! اي والفجر هشت
    در هوا اين عطر باروت است باز
    روي دوش شهر تابوت است باز
    اي در آتش سوخته ! پرهاي من!
    اي بسيجي ها! برادرهاي من!
    اي بسيجي ها! چه تنها مانده ايم
    از گروه عاشقان جا مانده ايم
    اي بسيجي ها! زمان را باد برد
    آرزوهاي نهان را باد برد
    ...
    نخل هاي سر جدا يادش به خير!
    اي بسيجي ها ! خدا، يادش به خير!
    اين قلم امشب کفن پوشيده است
     آرزوهايم را به تن پوشيده است
    ...
    آمديم و قاف ها در قيد ماند
    قلب ما در پاسگاه زيد ماند
    عقده ها رفتند و علت مانده است
    در گلويم حاج همت مانده است
    از خدا يک روح آويزان کجاست؟
    شور شب هاي قلاويزان کجاست؟

    اي بسيجي ها زمان را باد برد
    تيشه ها را آخرين فرهاد برد
    اي عبور لحظه ها ديگر شويد!
    اي تمام نخل ها بي سر شويد!
    اي زمين اي رمل ها اي ماسه ها!
    اي تگرگ تق تق قناسه ها!


    آي بي جان ها ! دلم را بشنويد
    اندکي از حاصلم را بشنويد
    تو چه مي داني تگرگ و برگ را
    غرق خون خويش رقص مرگ را
    تو چه مي داني که رمل و ماسه چيست
    بين ابروها رد قناسه چيست
    تو چه مي داني سقوط پاوه را
    باکري را باقري را کاوه را
    هيچ مي داني مريوان چيست؟ هان!
    هيچ مي داني که چمران کيست؟ هان!
    هيچ مي داني بسيجي سر جداست؟
    هيچ مي داني دوعيجي در کجاست؟
    تو چه مي داني که جاي ما کجاست؟
    تو چه مي داني خداي ما کجاست؟
    تو چه مي داني چه مي داني چه مي...
    چون از اين دريا نبردي شبنمي


 


   من چه مي دانم چه مي دانم چه مي...
   چون از اين دريا نبردم شبنمي.....................................


  کاش رنگ شهر بازيم نمي داد!


 دعا يادتون نره!


 









            


                                 


                     


نوشته شده در  دوشنبه 21/12/1385ساعت  9:13 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

 يا سلام


 سجاده ام کجاست؟
 مي خواهم از هميشه ي اين اضطراب برخيزم
 اين دل گرفتگي مداوم شايد
 تاثير سايه ي من است
           که اينسان
                گستاخ و سنگوار
 بين خدا و دلم ايستاده ام
 سجاده ام کجاست؟


                                 سلمان هراتي


 


دعا يادتون نره!
                        


نوشته شده در  پنجشنبه 3/12/1385ساعت  12:26 صبح  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام


شب سوم محرم... شب سه ساله


شام... خرابه... رقيه...


زينب! زينب! زينب!
اين جا همان جايي است که تو به اضطرار و استيصال مي رسي.
اين جا همان جايي است که تو زانو مي زني و مرگت را آرزو مي کني.
تويي که در مقابل يزيد و ابن زياد، آن چنان استوار ايستادي که پشت نخوتشان را به خاک ماليدي، اکنون، اين جا و در مقابل اين کودک سه ساله احساس عجز مي کني.
چه کسي مي گويد اين رقيه بچه است؟
فهم همه ي بزرگان را با خود حمل مي کند.
چه کسي مي گويد که اين دختر، سه ساله است؟
عاطفه همه ي زنان عالم را در دل مي پرورد!
چه کسي مي گويد که اين رقيه کودک است؟
زانوان بزرگترين عارفان جهان را با ادراک خود مي لرزاند.
نگاه کن! اگر که ساکت شده است، لب هايش را بر لب هاي پدر گذاشته است و چهار ستون بدنش مي لرزد.
اگر صدايش شنيده نمي شود، تنها، گوش شنواي پدر را شايسته ي شنيدن، يافته است.
نگاه کن زينب! آرام گرفت! انگار رقيه آرام گرفت!
دلت ناگهان فرو مي ريزدو صداي حسين در گوش جانت مي پيچد که رقيه را صدا مي زند و مي گويد:« بيا! بيا دخترم! که سخت چشم انتظار تو بودم.»
شنيدن همين ندا، عروج روح رقيه را براي تو محرز مي کند. نيازي نيست که خودت را به روي رقيه بيندازي، او را در آغوش بگيري، بدن سردش را لمس کني و چشم هاي باز مانده و بي رمقش را ببيني.
درد و داغ رقيه تمام شد و با سکوت او انگار خرابه آرامش گرفت.
اما اکنون ناگهان صيحه ي توست که سينه ي آسمان را مي شکافد . انگار مصيبت تو تازه آغازشده است.
همه ي کربلا و کوفه و شام ، يک طرف ، و اين خرابه يک طرف.
همه ي غم ها و درد ها و غصه ها يک طرف و غم رقيه يک طرف.
نه زنان و کودکان کاروان و نه سجاد و نه حتي فرشتگان آسمان، نمي توانند تو را در اين غم تسلي ببخشند.
و چگونه تسلي دهند فرشتگاني که خود صاحب عزايند و پر و بالشان به قدري از اشک سنگين شده است که پرواز به سوي آسمان را نمي توانند ...


پرتو هفدهم- آفتاب در حجاب



دعا يادتون نره!


نوشته شده در  دوشنبه 2/11/1385ساعت  9:4 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام


آه از شفق ... و سرخي شفق، آن گاه که روز به شب مي رسد و خورشيد حق در افق خونين عاشورا غروب مي کند و ... شب آغاز مي شود!
اما دل به تقدير بسپار،
شب غشوه اي است که اختران امامت را ظاهر کند.


اين سرالاسرار خلقت است و گويي تقدير چنين رفته است که اسرار فاش شود، گر چه به بهاي سر باختن حسين عليه السلام.


بگذار فاش گفته شود که آن که مسجود ملائکه است حسين است
 و آدم را ملائک از آن حيث که واسطه ي خلقت حسين است سجده کردند


و اين سجده اي ازلي است؛ ميزان حق،
که ابليس را از صف ملائکه طرد مي کند.


يعني که فطرت عالم بر حب حسين و ولايت او شهادت مي دهد
و آن پيمان ازلي- ا لست بربکم قالوا بلي- عهدي است
که خالق از بني آدم بر حب حسين و ياري او ستانده است.


"خون" با حسين پيمان "ريختن" بسته است.


"سر" با حسين پيمان "باختن".


دل تو عرصه ي ازلي خلقت است.


گوش کن که چه خوش ترنمي دارد در تپيدن: حسين، حسين،حسين،حسين.


نمي تپد بل حسين حسين مي کند.


کجاست آن که زنجير جاذبه ي خاک را از پاي اراده اش بگشايد و هجرت کند،
 از خود و وابستگي هايش،
تا از زمان و مکان فراتر رود و خود را به قافله ي سال شصت و يکم هجري برساند و در رکاب امام عشق به شهادت رسد؟
و از آن پس ديگر، اين باد نيست که بر تو مي وزد
اين تويي که بر باد مي وزي.
و از آن پس ديگر آن تويي که بر زمان مي گذري
و آن تويي که مکان را تشرف حضور مي بخشي.
يعني نه اين چنين است که کربلا شهري در ميان شهرها باشد
و عاشورا روزي در ميان روزها
زمين سراسر ، پهن دشت کربلاست و کربلا ما را به خود فرا مي خواند.


اين همه را در متن تاريخ بنگر مبادا که غافل شوي و بينگاري که زمان بر تو وفا خواهد کرد و نخواهي مرد؛ نه زمان بر هيچ کش وفا نمي کند، اما با اين همه زمان بر عاشورا مانده است و تو، چه امروز و چه ديروز و چه هزار سال ديگر، يا بايد به که در قبيله ي شيطان داخل شوي و به لشکر يزيد بپيوندي، و اگر نه مرد باشي و در خيل اصحاب حسين عليه السلام پنجه در پنجه ي ظلم در افکني و تا پاي خون و جان بايستي.


کربلا ما را به خود فرا مي خواند دل هاي مشتاق، هم چون کبوتران جلد حرم در هواي کربلا پر مي کشند. گوش کن! به نداي دلت گوش کن که حسين حسين مي کند:      حسين
        حسين
                 حسين


نوشته شده در  شنبه 30/10/1385ساعت  8:33 صبح  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[27/5/1387- 7:7 ص] موساي من!
[27/4/1387- 11:34 ع] بها نه؛ بهانه!
[23/4/1387- 10:59 ع] وقتي بي حجاب بوديم!
[16/4/1387- 11:54 ع] مرض وبلاگي
[10/2/1387- 1:33 ص] انتظار...
[5/2/1387- 10:25 ع] خلاص!!!
[آرشيو شده ها]