سوتک
   1   2      >

يا سلام!


 



 



 



 



 



 



 



 


 


نوشته شده در  جمعه 18/5/1387ساعت  8:31 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!


پامو که ميذارم تو مترو، خنکا مي دوئه زير پوستم و گرماي بيرون يادم مي ره! صندلي خالي هم که مي شه نعمت مضاعف، بهشتيه اين جا...!
چشمام رو مي بندم و سرم رو تکيه مي دم به شيشه پشت سرم... آرامش!


- خانوما گل‏سر دارم دونه‏اي پونصد. خانوما گوشواره دارم. خانوما دست‏بند و پابند(!) دارم.
- خانوما بليزاي نخي دارم. خانوما شال و روسري دارم.
- خانوما اين کتاب که مي‏بينيد براي پاسخگويي به سوالات کودکانه.
- خانوما اسفنج جادويي دارم. ساخت آلمانه فقط خيسش کنيد هر لکه اي رو مي‏بره!
- خانوما کيسه‏ي نون و سبزي دارم. خانوما دستمال آشپزخونه دارم.


اَه! نمي‏کنن لاقل لحن تبليغاتشونو عوض کنن! همه‏شون يه ديالوگ تکراري رو انگار حفظ کرده باشن. مثه نوار هزار بار تکرار. فقط جنس و قيمته که عوض مي‏شه! از شير مرغ مي‏فروشن تا جونه آدميزاد. فقط معامله‏ي ملک و ماشين رو نديده‏م!! با هر سن و تيپ و قيافه‏اي!


امروز ولي يکيشون ناجور اعصابمو به بازي گرفت. اون‏قدر که يه لحظه دست کردم تو کيفم و دنبال کيف پول گشتم و بعد... باز بي‏خيال شدم!
شايد نزديک سي سالش بود، سر و وضعش چندان مرتب نبود و  يه بچه‏ي کوچولوي ناز تو بغلش خواب بود. راستش اول بچه‏شو ديدم بعد خودشو. دلم براش سوخت که تو اين گرما، سر ظهر، بچه‏بغل داره ويفر مي‏فروشه! همين بود که دستمو برد سمت کيف پول... ولي بعد دلم برا بچه‏هه سوخت! حس کردم داره ازش سو استفاده مي‏شه! خواب آرومش به هم مي‏ريزه برا فروش بيشتر!


نمي‏دونم! خيلي اوقات خيلي کارا رو دلم مي‏خواد بکنم، گاهي از نکردنش وجدان نداشته‏م هم درد مي‏گيره! ولي اين قدر انواع و اقسام راه‏هاي بازي با احساسات مد شده که... !


دعايم کنيد! 


نوشته شده در  پنجشنبه 3/5/1387ساعت  5:44 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!
پست گذاشته با عنوانه عکس هاي جالب و خنده‏دار!!!
اينم يکي از عکساشه: 


چي داره اين عکس که براش جالب بوده و خنده دار... جز درد؟؟!!


نوشته شده در  سه‏شنبه 7/3/1387ساعت  1:7 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!


و اما نمايشگاه...
دبروز رفتم! با اين‏که دوسش ندارم... و گشت و گذار تو پياده‏روهاي فاجعه‏ي انقلاب رو، خيلي لذت بخش‏تر از نمايشگاه رفتن مي‏دونم.... همون پياده‏روايي که همه‏ي حواست رو بايد جمع کني تا مبادا تنه نخوري... ولي باز خيلي دوست داشتني‏تر از نمايشگاهه! نمايشگاهي که نه تنها بايد حواست باشه تنه نخوري، بايد مواظب خيلي چيزاي ديگه هم باشي!!!
و از وقتي منتقل شده به مصلا دوست‏ندارترش هم شده‏م!
حس ام‏پي‏تيري شدن!!!


نماز جمعه‏مون تو دانشگاهه... نمايشگاهمون تو مصلا... و نمايشگاه بين‏الملليمون...؟؟!!


نوشته شده در  جمعه 20/2/1387ساعت  2:18 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!


فاطمه(س) فرمود: نزديکترين اوقات زن به خداى خود هنگامى است که در کُنج خانه‏ي خود باشد.


.
.
.


کي جرأت داره الان اينو بگه؟!


.
.
.


بر فرض گفتن هم، صد تا شرح و تأوبل و تفسير مي‏خوره!!!


.
.
.


زنده باد تساوي!


.
.
.


.............. .............. .... ....... ...... ........... ......


.
.
.


آه!



 


‏دعا يادتون نره!  

بعدنوشت:
تذکر دادند جدي!!! که نوشته يمان بوي اخباريگري مي دهد! تکذيب ميکنيم!
شما بگذاريد پاي يک حس، در مقابل افراط‏هاي اين روزگار!
منظورم از شرح و تاويل و تفسير هم، نه نظر علما، که هميشه راهگشاست،‏ در اين برهوت راهنما... که نظر همان افراد افراطي بود!


نوشته شده در  دوشنبه 9/2/1387ساعت  1:59 صبح  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!


اعصابمو خورد مي کنه!
نمي دونم چرا هربار هم مي شينم و باز مي بينمش!... البته تا وسطاش معمولا تو اتاقم، اما کم کم منم به جمع خانواده ي نشسته پاي تلويزيون اضافه مي شم!
هر بار هم بعد از ديدنش باز شروع مي کنم به غرغر... آخه اينم شد فيلم؟ حيفه عمر... و باز هفته ي ديگه همين آش و همين کاسه!


واقعا نمي فهمم يعني زندگي شهريار هيچ چيز ديگه اي جز... نداشت؟ يا نويسنده و کارگردان يه چيزيشون مي شه!!!
اين سريال کذايي منو با شهريار دچار مشکل کرده!
...
هيچي نمي گم از اون سريال حاتمي کيا... که هربار بعد ديدنش باز غرغرام شروع مي شه! يا... بي خيال!
هر چي فکر مي کنم باز مي رسم به همين که کلا تلويزيونمون انگار يه ريگي به کفششه!
دقت داشتين ظرف همين يکي دو ماهه چقدر مرزا رو جا به جا کرده، که اصلا يادمون رفته يه چيزايي يه زماني جاش تو تلويزيون با شونصدهزارتا مخاطب ريز و درشت و پير و جوون نبود!
آقاي ضرغااااااااااااااااااااااااااااامي! من شاکيم!... شاکي که زماني حاميتون بود! 


بي خيال! فقط اعصابمو مي ريزه بهم!



دعا يادتون نره!


 


نوشته شده در  جمعه 3/12/1386ساعت  11:59 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!


دوباره حاج آقا پنج دقيقه دير کرد و از اون ور پرده ي مسجد، صداي بفرما بفرما بلند شد!!!
کاش جاي اينکه اين قدر عجله داشتيم برا امام شدن... يه کم تمرين مي کرديم مأموماي خوبي باشيم...


.........................................................................
1.مي گفت: امام زياد داريم... مأموم نداريم!
2.آخرش نفهميديم اين شرط عدالت برا امام جماعت چه جوريه؟بايد احراز عدالت شه يا عدم احراز بي عدالتي کافيه؟

3. کامنتدوني باز باز شد!



دعايم کنيد!


نوشته شده در  چهارشنبه 1/12/1386ساعت  7:46 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!


باورم نشد!
چند بار تو اون شلوغ پلوغي و ازدحام برگشتم و دوباره نگاشون کردم!
يک... دو... سه!
سه تا!
اونم اين جا؟!
سه تا ماشين گشت ارشاد، توي وروديه يکي از خيابوناي منتهي به ميدون آزادي، اونم بيست و دو بهمن! روز راهپيمايي!
...
هر جور فکر مي کنم نمي فهمم اين جا چي کار مي کنن!
اميدوارم در نقش مترسک باشن! و الا... احمقانه اس! دشمن تراشي براي انقلاب!!!


........................................................................................
من با اين طرحاي ضربتي و غير ضربتي گرچه مشکل داشتم، اما موافق بودم! ولي گاهي شورشو در ميارن ديگه!!


 


دعا يادتون نره!


نوشته شده در  سه‏شنبه 23/11/1386ساعت  6:55 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!


چند روزيه اخبار که گوش ميدم لذت مي برم!
احساس غرور مي کنم!
اميدوار مي شم به شعار مي شود... مي توانيم!
هر روز اخبار جديد از افتخارات و اکتشافات بومي... نتايج زحمات جوانان اين آب و خاک!
هر روز هم اخبار جديد از خودکفايي در عرصه ي ساخت تجهيزات نظامي!
خداييش هم غرورآفرينه! آدم اخبارش رو هم که مي شنوه حال مي کنه!
باز امروز داشت گزارش مي داد...
با خودم فکر مي کنم، اين همه پيشرفت تو ساخت ابزار جنگ... جنگي که نيست! جنگي که شايد يه روز شروع بشه... هرچند منکره قدرت بازدارنده‏ش نيستم!
اما...
برا اين جنگي که مدتهاس راه افتاده و هيچ کار به درد نخوري نکرديم چي؟
دست متخصصانمون تو وزارت دفاع درد نکنه!... متخصصانمون تو وزارت فرهنگ کجان؟؟!!!


..........................................................................
اين شعره رو دوست دارم... همين که الان رو وبلاگه!!!
فريادمان بلند است نهضت ادامه دارد... حتي اگر شب و روز بر ما گلوله بارد!
هر بار که مي شنوم حس مي کنم فقط مال اون زمان نيست!!
دشمن خيال کرده ما نوگل بهاريم... اما امام ما گفت ما مرد کارزاريم! 


 


نوشته شده در  سه‏شنبه 16/11/1386ساعت  5:26 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!


ايمان دارم به قدرت فوق العاده ي رسانه ها... اما اين که مخاطب مهم‏تره يا رسانه... نمي دونم!
ايمان دارم بر تاثيرگذاري رسانه بر مخاطباش... اما اين که اثرگذاري رسانه رو مخاطبا بيشتره يا تاثير مخاطبا روي رسانه... بازم نمي دونم!
فقط مي دونم الان دارم تو عصر ارتباطاتي زندگي مي کنم که يه جورايي رسانه خيلي حرفش مي ره... به شرطي که بلد باشي چه جوري باهاش کار کني...


گاهي شک مي کنم... راستش رو بخواين گاهي که نه! تازگيا همه‏ش شک مي کنم...
شک مي کنم به اينکه مسئولين رسانه ي مليمون بلد باشن باهاش کار کنن...
شک مي کنم به اين که مسئولين رسانه ي مليمون خيلي چيزاي ساده و اوليه رو ازش خبر دارن يا نه؟!
شک مي کنم به اينکه...


....................................................................................................
1. وقتايي که باز شک مياد سراغم... باز ترجيح ميدم مثل الان فقط به خودم تلقين کنم يا حواسشون نيست، يا کار بلد نيستن... و باز خودسانسوري نمي ذاره بگم... شايد تعمد دارن!!!
 2. چه مي شه کرد؟ ميذاريم به پاي کار بلد نبودنشون که ساعات پرمخاطب تلوزيون رو برنامه هاي مسخره و مسابقه هاي آبکي پر کرده و ساعات کم مخاطب... يا شايدم بهتره بگم بي مخاطب رو برنامه هاي به درد بخور!
3. اگه حالش رو داشتين... خواب نبودين... در حال آماده شدن براي رفتن سر کار يا رسيدن به کلاس نبودين... صبحا ساعت شيش و نيم به بعد شبکه ي سه هميشه سخنراني داره!!!... خودمم حالشو ندارم اون موقع بشينم پاي اين جور برنامه ها... اما چند روزيه موضوع بحث جالبه!... لاقل برا من زيااااااااااادي جالبه!!! ... هر چند اينم داره هر روز از سر و تهش زده مي شه و هر روز کمتر از ديروزه!!!
4. بي خيال!... حکم کثيرالشک چي بود؟... نبايد اعتنا کند؟؟!!!


دعا يادتون نره!


نوشته شده در  چهارشنبه 10/11/1386ساعت  7:43 صبح  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!


بابت غزه، خيالمان راحت شد... راهپيمايي کرديم! از دانشگاه تهران تا... ميدان فلسطين!
بيانيه هم صادر کرديم... محکوم هم کرديم!
شعار هم داديم... زياااااااد!
شعاراي قشنگ... واي اگر خامنه اي حکم جهادم دهد!
حسين حسين شعار ماست... شهادت افتخار ماست! ... که البته فقط شعار ماست!!!
يا ايها المسلمون اتحدوا اتحدوا...
خوب بود در کل! طبق معمول چند تا از اين وانتايي که روش بلندگو سبز شده شعاراي جمعيت رو هماهنگ مي کرد!
 طبق معمول باز که دو تا ماشين مي رسيد نزديک هم يکي داشت داد مي زد يا ايها المسلمون اتحدوا اتحدوا... اون يکي داد مي زد مرگ بر اسرائيل!
طبق معمول براي حفظ اتحاد هم که شده، هيچ کدوم حاضر نبودن کوتاه بيان!
مهم شرکت در راهپيمايي بود و  انجام تکليف و شعار... که داديم! بي خيال که پنجاه نفري که پشت دو تا ماشين راه افتاده بودن آخرش به اتحاد رسيدن يا نه!
 يا ايها المسلمون...!


دعا يادتون نره!





 


نوشته شده در  جمعه 5/11/1386ساعت  9:59 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!




 


         



  


...
هيچي ندارم برا گفتن! فقط نمي دونم چرا صداي شهيد مطهري تو گوشم زنگ مي زنه: شمر 1300 سال پيش مرد و رفت شمر امروزت را بشناس...
شمر هم ظاهرا مسلمون بود!


نوشته شده در  دوشنبه 1/11/1386ساعت  3:8 عصر  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!
نشسته بوديم پاي تلويزيون... اخبار ساعت چند بود، نمي دونم!
داشت از افت فشار گاز مي گفت و بي گازي بعضي از استانا و شهرا، تو اين هواي بس ناجوانمردانه سرد...!
دلمون سوخت!... حتي تصميم گرفتيم بر صرفه جويي!!!
...
خبر بعدي مال فلسطين بود، حتي يادم نمونده چي بود!... لابد طبق معمول اسرائيليا حمله کرده بودن و چند نفر باز کشته شده بودن!
زيادي تکراري بود، حتي شايد بقيه نشنيدنش!!!
هنوز تو فکر مردمي بوديم که تو اين سرما فشار گازشون افت کرده!
...
گوشهامون عادت کرده به شنيدن قتل عاماي تو فلسطين و انفجاراي تو عراق...!
گاهي حتي خبرشم نمي شنويم انگار!
بذاريد هم چنان دلم برا بي گازي هموطنان عزيز بسوزه...!


نوشته شده در  پنجشنبه 13/10/1386ساعت  2:35 صبح  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!

- اگر کسي از من بپرسد که از جوانان چه مي خواهيد، خواهم گفت: تهذيب تحصيل ورزش
...
نه تهذيب دارم، نه تحصيل نه ورزش!
...
بي خيال! بذار شعارمونو بديم:
رهبرا! از تو به يک اشاره، از ما به سر دويدن!
واي اگر خامنه اي، حکم جهادم دهد...
ما اهل کوفه نيستيم، علي تنها بماند!
...


....................................................................................................
1. عيد ولايت هم گذشت! مبارک بادتان!
2. مي گفت هي شعار بديم ما اهل کوفه نيستيم... ، هستيم! مهدي(عج) هم تنها مونده!
3. کاش حاليم مي شد ولايت پذيري يعني چي؟!


 


دعا يادتون نره!




 


نوشته شده در  يکشنبه 9/10/1386ساعت  8:24 صبح  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

يا سلام!
منطقيش اين بود که ديشب پست تبريک بذارم... به مناسبت ميلاد امام هادي(ع)
ولي الان مي خوام درباره ش بنويسم!
قطعا چنين روزي با چنين مولودي مبارک بوده و هست و خواهد بود!
اما...
امروز که شب شد( شايدم بهتره بگم ديروز!) فقط به يه چيز فکر مي کردم...
مگه نه اين که کلهم نور واحدن؟!
پس چرا ما انگار يه جاهايي کم ميذاريم...؟
نمي خوام بگم چرا ميلاد برخي از ائمه(ع) رو راضي مي شيم به يه دسته گلي که جلوي مجري خبر گذاشته مي شه و ميلاد برخي ديگه رو از ده پونزده روز قبلش ميريم پيشواز!... که اين حرف ديشبم بود اگر مي نوشتم!
...
از صبح همه ش دارم به دانسته هام از امام هادي(ع) فکر مي کنم!... بهتره بگم به ندانسته هام!
به حافظه م فشار ميارم که تو اون کتاب درسي ايام تحصيل... همون که تاريخ زندگي ائمه(ع) بود، چي خونده بوديم؟!
پررنگ ترين چيزي که يادم اومد گنبد وبران شده ي سامرا بود و زيارت جامعه ي کبيره اي که يادگار اون حضرته... و تبعيد ايشون به سامرا!... و اون شعر کتاب ديني مدرسه، که از امام بود!
همين!
بايد برم بميرم!... با اين ادعاي بچه شيعه بودنم!
ولي هر چي تو صدا و سيما هم دنبال چيز جديد گشتم، نيافتم!... تلويزيون رو که بي خيال!... سخنراني هاي راديو معارف هم چيز تازه اي درباره ي امام بهم نداد!
امامي که الگوه... سرمشقه... و من هيچي ازش نمي دونم!
نه تنها امام هادي(ع)... خوب که فکر مي کنم از هيچ کدوم از ائمه (ع) چيزي نمي دونم!... چيزي که فقط به درد روضه ها نخوره... الگوساز باشه!
الگوهايي که براي تمام تاريخن... چه محصورشون کرديم در شهادت هاشون!... براي شورهاي مداحيمون، نه شعورهامون!
تو اين زندگي آخرالزماني کم آوورده يم... چون کم گذاشتيم!
کاش اگر توفيق زيستن در ايام ظهورشون رو نداشتيم، مي تونستيم خوب پامونو جاپاشون بذاريم!
حيف...


 


دعا يادتون نره!




نوشته شده در  پنجشنبه 6/10/1386ساعت  4:7 صبح  توسط سوتک 
  نظرات ديگران()

   1   2      >
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[27/5/1387- 7:7 ص] موساي من!
[27/4/1387- 11:34 ع] بها نه؛ بهانه!
[23/4/1387- 10:59 ع] وقتي بي حجاب بوديم!
[16/4/1387- 11:54 ع] مرض وبلاگي
[10/2/1387- 1:33 ص] انتظار...
[5/2/1387- 10:25 ع] خلاص!!!
[آرشيو شده ها]