يا سلام!
موساي من! باز ميقاتت طولاني شده است.
باور کن از ظلم فرعونيان نمي ترسم. در هراسم از سامري، که ته مانده ي ايمانمان را هم ببرد.
از طولاني شدن غيبتت گِلهاي نيست که اگر شکايتي هم باشد بر ماست که هنوز هم بهانههاي بنياسرائيليمان را رها نکردهيم. اگر شکايتي هم باشد بر ماست که هنوز هم نشستهيم و منتظريم تو و خدايت همه چيز را مهيا کنيد. اگر شکايتي هم باشد بر ماست که هر صبح عهد ميخوانيم و هر روز عهد ميشکنيم...
حقمان است سالها حيراني و سرگرداني در وادي غيبت... حقمان است!
اما... پيش از آن که سامري کار خود را بکند، ايمانهاي لرزانمان را درياب!
يا سلام!
اون جمله معروفه ميگه بهشت را به بها دهند نه به بهانه!
پس چرا من باورم شده به بهانه ميدن؟
نشسته اون بالا و هي بهانه ميتراشه، هي بهانه ميتراشه، هي بهانه ميتراشه...
رجب! ليلة الرغائب! ايام البيض! سيزدهم! شب نيمه! نيمه رجب! بيست و هفتم...
اين همه بهونه فقط برا يه ماهه!
فقط نميدونم با اين همه بهانه اي که جور ميکنه، چرا من آدم نميشم؟!
دعا يادتون نره!
يا سلام!
هنوزم مخم داره سوووت ميکشه!
پسرک چار پنج سالش بود. يه پسريچه ي بامزه و شيطون که به زمين و زمان بند نميشد!
اومده بود بهش گفته بود فلان رنگ که دفعه پيش پوشيده بود بيشتر بهش مياد و دفعهي قبل قشنگتر بوده!
اون روز کلي بحث شد که اين يعني مميزه؟ يعني حالا بايد جلو اين نيم وجبي باحجاب بشيم؟ بحث کلي طول کشيد و آخرش نتيجه اين شد که بچه چارپنج ساله حجاب نمي خواد که! اگه از الان بخوايم نامحرمش بدونيم، الکي حساس ميشه!
طبق روال، امشب بعد نماز، حاج آقا داشت مباحث احکامشو دنبال مي کرد: مبحث محرم و نامحرم و احکامش...
جلسه که تموم شد:
من: پسربچه چارپنج ساله اگه...
حاج آقا (حتي نذاشت کامل مثالمو بگم!!): نامحرمه!
من: يعني حجاب کامل؟ ( با تاکيد روي کامل!)
حاج آقا: بله!
من (توي دلم): وااااااااااااااااااااااااااااااي!
س 1893: در بعضى از احکام در خصوص کودک مميّز آمده است: «کودکى که خوب را از بد تشخيص مىدهد» منظور از خوب و بد چيست؟ و سن تمييز چه سنى است؟
ج: منظور از خوب و بد چيزى است که عرف آن را خوب يا بد مىداند و بايد در اين رابطه، شرايط زندگى کودک و عادات و آداب و سنتهاى محلى هم ملاحظه شود و امّا سن تمييز، به تبع اختلاف اشخاص در استعداد و درک و هوش، مختلف است.
احساس ميکنم زندگي يه کم سختتر شد از قبل! اين خوب و بد...؟! کاش اين عرف، يه کم مشخصتر بود!!!
حالم يه جورايي بده و همچنان مخم سوووووت ميکشد!
بعدنوشت:
ديشب کلي تو مهموني بحث شد! صبح زنگ زد بهم که زنگ زده م و سوال کردم و ... اينا!
ظاهرا حاج آقا زيادي سخت گيرن، خوب شد مرجع نشده ن!!!!!
يا سلام!
داشتم اين مصاحبه رو مي خوندم که تازه اسمشو فهميدم: بيماري همه چيز سوژهبيني!
يه زماني دقيقا به همين مرض گرفتار شده بودم! نفس مي کشيدم برام سوژه ميشد و حرف داشتم برا گفتن، اما چند وقتيه انگار به بيماري ديگهاي مبتلا شدهم! بيماري «خب آخرش که چي؟» گويي! بديشم اينه که بلافاصله بعد از اون يکي اومد سراغم، حتي نذاشت دوران نقاهت اون طي شه!!!
حالا چند وقتيه که با اين مرض جديد دست و پنجه نرم ميکنيم!
برا خودمون طبيب هم شديم و نسخه پيچيديم که يه مدت سکوت، شايد درمانش باشه!... بهتر که نشديم هيچ، بدتر هم شديم! همون چهارتا کلمه حرف زدن هم داره يادمون ميره! نسخههه که جواب نداد... گفتيم بي خيالش شيم!
همين ديگه!
دعايمان کنيد!
سالروز شهادت امام هادي بود، دعا کنيدکه از پيروانش باشيم!
يا سلام!
نشسته م به انتظار عذاب و متحير از اين همه تاخير... نه چون آنان که قدرتش را به سخره ميگرفتند و طالب عذابش ميشدند...
نشستهم به انتظار عذاب و متحير از اين همه تاخير... که گويي دنيايمان را جز طوفان نوح ديگري پاک نميکند...
...
قوم نوح پيامبران را تکذيب کردند... تکذيب! نه توهين!
و بر آنان گزارش ابراهيم را بخوان آنگاه که به پدر خود و قومش گفت: چه مىپرستيد گفتند: بتانى را مىپرستيم و همواره ملازم آنهاييم... کاش هنوز بت ميپرستيدند!
قوم لوط فرستادگان را تکذيب کردند آنگاه برادرشان لوط به آنان گفت آيا پروا نداريد... هرچه کردم چيزي نتوانستم بگويم !
آنگاه که شعيب به آنان گفت آيا پروا نداريد... پيمانه را تمام دهيد و از کمفروشان مباشيد و با ترازوى درست بسنجيد و از ارزش اموال مردم مکاهيد و در زمين سر به فساد برمداريد... پيمانه؟! پيمانه براي دانه هاي ريز است! دانه درشتها را چه کنيم؟
...
ياز هم بگويم يا تو هم متحير شده اي از اين همه تاخبر؟!
ته نوشت:
به عظمتت سوگند، عذابت را نمي خواهم... اما مانده ام مات و مبهوت، از اين همه فرصت...
يا سلام!
عاشق خلاص رفتنم...
همون موقعايي که شيب بزرگراه موافقته و موتور چنان دور برداشته که اگه با نيش ترمز به دادش نرسي 100 110 رو رد مي کنه...
فقط گاهي يهو ترس تو دلم مي افته که اگه الان ترمز ببُرم...
پينوشت:
عطف به جادههاي زندگي