سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
سوتک

سوتک

   1   2   3      >

امشب یه دوست پیدا کردم، مرضیه. دو ساله!
خرجش یه آبنبات بود که راحت بشینه تو بغلم!
و بعد دو تا کاغذ از دفترچه... و دعای کمیلی که با نقاشیای کودکانه ی من خراب شد!!!
یادم باشه یه کم نقاشی یاد بگیرم که دفعه بعد ضایع نشم!
...
دل تنگش شده م!
شده بود شازده کوچولوی من و من اگزوپری! سفارش نقاشی می داد و من هیچی بلد نبودم!
آخرش خودش راضی شد به کشیدن... کشیدن من!
خلاصه شدم تو یه دایره ی کوچولو... و بعد سوالش که: تو کوچولویی؟
...
جوابی نداشتم براش!
گفت پاشو وایسا ببینم... و تا وایسادم، به جای دایره ی کوچیک یه دایره ی بزرگ کشید!


 


*گاهی آدم هوس می کنه یه نوشته قدیمی رو بذاره رو وبلاگ! شازده کوچولوی من الان واسه خودش خانومی شده و دیگه تحویلم نمی گیره!


ارسال شده در توسط سوتک

کم نشده که بعد از یک خرابکاری حواس‌پرتانه بنشینم و هی غصه‌اش را بخورم. که مثلا  چرا حواسم نبود و فلان چیز خراب شد و... و همین بشود عامل خراب شدن یک روز قشنگ!


خیلی اوقات هم شده که هی به خودم تلنگر بزنم که «فدای سرت!» اما انگار اعصاب خردگی‌ش می‌ماند.


یادم نیست چه سالی بود. حتی دقیق یادم نیست که جمله‌ای که گفته بود، چی بود. اما مضمونش این بود که زندگی هم مثل بازی‌های بچگانه است.


وقتی بعد از مدتی می‌نشینم و خاطرات را شخم می‌زنم که برای چه مسائل الکی و پیش پا افتاده‌ای اعصابم خرد شده، -و یا حتی برعکس با چه اتفاقات کوچک و بی‌مزه‌ای قند توی دلم آب کرده بودم،- حس می‌کنم چه قشنگ گفته بود بازی کودکانه را.


این‌که فلان چیز، اتفاقی خراب شد یا فلان کار بدون اراده و اختیار تو به شکل خاصی انجام شد، آن قدر اهمیت ندارد که چیزی را در زندگی تو تغییر دهد. درست مثل این‌که فنجان اسباب بازی دوران کودکیم شکسته باشد. یا درباره آخر داستانِ یکی از کتاب‌های بچگیم با دوستم بحثم بشود یا پازلی که کلی وقت گذاشته بودم برای ساختن خراب شده باشد!


بازی کودکانه


کاش می‌شد درست در وسط اتفاق که یا جوش آورده‌ام یا ناراحت و عصبانی شده‌ام -حالا یا از دست خودم یا دیگری- یادم بیفتد که چند وقت دیگر، همین حس کودکانه بودن را نسبت به همین موضوع پیدا می‌کنم.


ارسال شده در توسط سوتک

سلیمان بن صرد خزاعی


نه این که ادعایی داشته باشم، باور کن نه! خیلی وقت است که هیچ ادعایی ندارم، حتی در دعاهایی که لقلقه‌ی زبان هم می‌خواندم.


اما هر کار می‌کنم نمی توانم بی خیال شوم این توابین را.


هر جور که فکر می‌کنم حس می‌کنم اگر مسلم را تنها نمی‌گذاشتند، امام هم تنها نمی‌ماند و... باور کن اصلا دست خودم نیست، از اول هم از این سلیمان بن صرد خزاعی خوشم نمی‌آمد، حتی آن موقع که هنوز داغ بود و دم از حمایت مسلم می‌زد!


حالا تو هزار بار هم بگو عاقبت به خیر شد!


من این عاقبت را خیر نمی دانم.


باور کن فقط یک حس شخصی است، کاریش هم نمی‌توانم بکنم.


بحث من و تو و او نیست، که اگر بخواهم بحث شخصی بکنم، اول از همه هزار بار خدا را شکر می‌کنم که زمان امام نبوده‌ام، که معلوم نیست خودم هم، در بهترین حال مثل کوفیان مصلحت‌اندیش، سکوت می‌کردم یا زبانم لال در لشکر ابن زیاد...


بحث عملکرد است.


هر چه هست، هر کار می‌کنم نمی توانم قبول کنم، حالا تو هزار دلیل و توجیه بیاور که کوفه در محاصره بود و خیلی ها خواستند و نتوانستند به لشکر امام برسند.


ارسال شده در توسط سوتک

یک بار و دو بار نگفته ام که «نوشتن حسی است و باید حسش بیاید» هزار بار دیگر هم لازم باشد می گویم. اما این که این حس نوشتن از کجا می آید، نمی دانم.


اما امروز حس نوشتنم آمد، آن هم با دیدن یک پست،‌ و من یاد شروع این وبلاگ افتادم، و خیلی الکی بعد از مدت ها حس نوشتنم آمد.


صفحه مدیریت که باز شد، دست و پایم را گم کردم انگار. چه قدر عوض شده این‌جا. حالا چه باید بنویسم؟ چه جوری باید بنویسم؟ و شروع کردم زیر و رو کردن تمام موضوعاتی که ذهنم را درگیر کرده بود، شاید سوژه ای شود برای نوشتن.


هنوز هم دست و پایم را پیدا نکرده ام انگار، هنوز هم نوشتن یادم نیامده انگار، فقط می دانم دوست دارم در مورد مختارنامه بنویسم... و این‌که چه قدر دلتنگ وبلاگنویسی شده ام یک دفعه!


 


... مساله این است!


ارسال شده در توسط سوتک

«... دویدم و کلت کوچکم را برداشتم، آمدم پایین. نیتم این بود مصطفی را بزنم، بزنم به پایش تا نرود. مصطفی در اتاق نبود. آمدم دم ستاد و همان موقع مصطفی سوار ماشین شد. من هر چه فریاد می‌کردم که می‌خواهم بروم دنبال مصطفی، نمی‌گذاشتند. فکر می‌کردند من دیوانه شده‌ام، کلت دستم بود.»
هربار که داستان چمران را از زبان غاده می‌خواندم،‌ این‌جای داستان را نمی‌فهمیدم.


با ذوق و شوق سی دی را آورد و فیلم را برایم گذاشت، فیلمی از کاروان آزادی، با اناشید پر شور فلسطینی. تقریبا نصف فیلم پخش شده بود که گفت: «اگر ایران هم خواست کاروان بفرسته دوست داری من بــ...» هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که گفتم: «نه!»
صحبتمان زیاد طول نکشید، یعنی هر بار که خواست چیزی بگوید، قبل از آن‌که جمله اش شکل جمله شود فقط می‌گفتم نه!
اسرائیلی‌ها تیراندازی می‌کردند و تصویر بعضی از شهدا و مجروحین روی برانکارد، یکی در میان پخش می‌شد...


دیشب راحت خوابم نبرد. مدام به خودم فکر می‌کردم و او، به این‌که در جوابم گفته بود «ممکنه تو مرحله عمل جا بزنم ولی تو حتی نمیذاری تو مرحله نظر هم طرحش کنم»، به این‌که...
دیشب فهمیدم من هم اگر جای غاده بودم همان کار را می‌کردم!


 


 


ارسال شده در توسط سوتک
گاهی آدم خسته می‌شه
گاهی آدم بی‌حوصله می‌شه
گاهی آدم به سرش می‌زنه بی‌خیال بشه این دو دوتا چارتاهای روزمره رو
گاهی آدم...
حالا کو آدم؟!

*نمی‌دونم چرا باز امشب به سرم زد مثل اوایل چرت و پرتای آنی رو بنویسم!؟

ارسال شده در توسط سوتک
*این نوشته کمترین ارزش محتوایی ندارد، نقطه

باورم نمی‌شد روزی برسد که نوشتن یادم برود.
من‌ی که یک زمان کوچکترین و مسخره‌ترین اتفاقات روزمره، بدون این‌که بخواهم، توی ذهنم جمله بندی می‌شد و سبک یک پست وبلاگی را می‌گرفت - گرچه معمولا جایی ثبت نمی‌شد!- کارم به جایی رسیده که هر چقدر هم بخواهم بنویسم، نه موضوعی به سرم می‌زند و نه کلمه‌ای پیدا می‌کنم برای نوشتن.



شاکی بود که چرا نمی‌نویسم. حال و روزم را بهش گفتم. باز غری انداخت که بنویس و ...
ده دقیقه‌ بیشتر بود که از چتمان می‌گذشت. اس‌ام‌اس زد و سوژه فرستاد برایم!
سوژه‌ای که دو سال پیش بعد از اردوی بلاگ تا پلاک به سرم زده بود و بهش گفته بودم... چه جوری این‌همه وقت یادش مانده بود؟



ارسال شده در توسط سوتک
بعد از کلی گشتن توی دسته کلید و امتحان چهار پنج تا کلید مختلف، بلاخره لولای خشک در تکونی به خودش داد و در با صدای قیژژی باز شد.
حالا، این منم که مات و مبهوت ایستاده‌م وسط سالن اصلی خونه و به در و دیوارش خیره شده‌م. چه خاکی گرفته این خونه، چه‌قدر غریبه شده، چه‌قدر تغییر کرده...
سرک می‌کشم تو اتاق‌ها و راه‌روهاش...

سرک می‌کشم لابلای آرشیو نوشته‌ها... لابه‌لای عکس‌های آپلود شده، لابه لای کامنت‌ها، لینک‌ها...
حس آدمی رو دارم که بعد از مدت‌ها برگشته به خونه‌ی کودکیش! ادغامی از خوشحالی و دل‌تنگی و هجمه‌ی خاطرات و ... هزار تا حس ریز و درشت دیگه!
دلم برای این خونه و خاطره‌هاش تنگ شده!... برای‌ هم‌سایه‌هاش هم!


ارسال شده در توسط سوتک

الهی هَل یرجِعُ العبدُ الابِقُ إلّا إلی مَولاهُ*
.
.
.
فَلَم اَرَ مَولیً کریماً أصبَرَ علی عبدٍ لئیمٍ مِنکَ علیَّ یا ربِّ**‏‏
.
.
.
نمک‏نشناس‏تر از من بنده‏ای دید‏ه‏ای؟... نمک می‏خورم، نمکدان می‏شکنم، از آغوشت می‏گریزم... و باز سرگردان و آشفته بر می‏گردم، که جایی ندارم جز آغوش تو و تویی که باز نازم را می‏کشی!
چه بد بنده‏ای هستم و چه خوب اربابی هستی!... غیِّر سوءَ حالِنا بحُسنِ حالِک



* مناجات التائبین
**دعای افتتاح


ارسال شده در توسط سوتک
ماجرای کوچه‌های بنی‌هاشم همیشه برام عجیب بوده
ماجرای در آتیش زدن
ماجرای چادر خاکی شدن
ماجرای...
آخه اسم‌ش روشه... کوچه‌های بنی‌هاشم! و بنی‌هاشم کجا بودن اون موقع؟
...
مداح روضه می‌خونه و من باز دارم به کوچه‌های بنی‌هاشم فکر می‌کنم و این‌بار انگار ماجرا برام خیلی طبیعیه. یاد شرایط مختلفی می‌افتم که برام پیش اومده و حق زیرپا بوده و من هزار تا توجیه برا خودم ردیف می‌کردم و به این نتیجه می‌رسیدم که الان وظیفه‌ی من این نیست که جواب بدم... الان شرایط ایجاب نمی‌کنه داد بزنم... الان موقعیتش جور نیست و کسی نمی‌پذیره حرفم رو... الان...
و هزار و یک دلیل دیگه که تو همون شرایط کاملا برام اقناع کننده بوده.
...
مداح روضه می‌خونه و من باز دارم به کوچه‌های بنی‌هاشم فکر می‌کنم و از خودم می‌ترسم.

ارسال شده در توسط سوتک
   1   2   3      >