<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" >
<channel>
<title>سوتك</title>
<link>http://sutak.ParsiBlog.com</link>
<description>نسخه XML از وبلاگ " سوتك "</description>
<language>fa</language>
<generator>ParsiBlog.com RSS Generator</generator>
<lastBuildDate>Fri, 24 Feb 2012 03:32:39 GMT</lastBuildDate>
<author>سوتك</author>
<item>
<title>شازده کوچولوي من</title>
<link>http://sutak.ParsiBlog.com/Posts/166/%d8%b4%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%87+%da%a9%d9%88%da%86%d9%88%d9%84%d9%88%d9%8a+%d9%85%d9%86/</link>
<description>&lt;p&gt;امشب يه دوست پيدا کردم، مرضيه. دو ساله! &lt;br /&gt;خرجش يه آبنبات بود که راحت بشينه تو بغلم! &lt;br /&gt;و بعد دو تا کاغذ از دفترچه... و دعاي کميلي که با نقاشياي کودکانه ي من خراب شد!!!&lt;br /&gt;يادم باشه يه کم نقاشي ياد بگيرم که دفعه بعد ضايع نشم!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;دل تنگش شده م!&lt;br /&gt;شده بود شازده کوچولوي من و من اگزوپري! سفارش نقاشي مي داد و من هيچي بلد نبودم!&lt;br /&gt;آخرش خودش راضي شد به کشيدن... کشيدن من!&lt;br /&gt;خلاصه شدم تو يه دايره ي کوچولو... و بعد سوالش که: تو کوچولويي؟&lt;br /&gt;... &lt;br /&gt;جوابي نداشتم براش!&lt;br /&gt;گفت پاشو وايسا ببينم... و تا وايسادم، به جاي دايره ي کوچيک يه دايره ي بزرگ کشيد!&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;*گاهي آدم هوس مي کنه يه نوشته قديمي رو بذاره رو وبلاگ! شازده کوچولوي من الان واسه خودش خانومي شده و ديگه تحويلم نمي گيره!&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 05 Aug 2011 16:37:00 GMT</pubDate>
<comments>http://sutak.parsiblog.com/Comments/166</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2357313</wfw:commentRss>
 <dc:creator>سوتك</dc:creator>
<guid>http://sutak.ParsiBlog.com/Posts/166/%d8%b4%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%87+%da%a9%d9%88%da%86%d9%88%d9%84%d9%88%d9%8a+%d9%85%d9%86/</guid>
</item>

<item>
<title>بازي کودکانه</title>
<link>http://sutak.ParsiBlog.com/Posts/165/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d9%8a+%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%d8%a7%d9%86%d9%87/</link>
<description>&lt;p&gt;کم نشده که بعد از يک خرابکاري حواس&amp;zwnj;پرتانه بنشينم و هي غصه&amp;zwnj;اش را بخورم. که مثلا&amp;nbsp; چرا حواسم نبود و فلان چيز خراب شد و... و همين بشود عامل خراب شدن يک روز قشنگ!&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;خيلي اوقات هم شده که هي به خودم تلنگر بزنم که &amp;laquo;فداي سرت!&amp;raquo; اما انگار اعصاب خردگي&amp;zwnj;ش مي&amp;zwnj;ماند.&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;يادم نيست چه سالي بود. حتي دقيق يادم نيست که جمله&amp;zwnj;اي که گفته بود، چي بود. اما مضمونش اين بود که زندگي هم مثل بازي&amp;zwnj;هاي بچگانه است.&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;وقتي بعد از مدتي مي&amp;zwnj;نشينم و خاطرات را شخم مي&amp;zwnj;زنم که براي چه مسائل الکي و پيش پا افتاده&amp;zwnj;اي اعصابم خرد شده، -و يا حتي برعکس با چه اتفاقات کوچک و بي&amp;zwnj;مزه&amp;zwnj;اي قند توي دلم آب کرده بودم،- حس مي&amp;zwnj;کنم چه قشنگ گفته بود بازي کودکانه را.&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;اين&amp;zwnj;که فلان چيز، اتفاقي خراب شد يا فلان کار بدون اراده و اختيار تو به شکل خاصي انجام شد، آن قدر اهميت ندارد که چيزي را در زندگي تو تغيير دهد. درست مثل اين&amp;zwnj;که فنجان اسباب بازي دوران کودکيم شکسته باشد. يا درباره آخر داستانِ يکي از کتاب&amp;zwnj;هاي بچگيم با دوستم بحثم بشود يا پازلي که کلي وقت گذاشته بودم براي ساختن خراب شده باشد!&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.beytoote.com/images/stories/baby/ba80.jpg&quot; alt=&quot;بازي کودکانه&quot; width=&quot;217&quot; height=&quot;259&quot; / onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;کاش مي&amp;zwnj;شد درست در وسط اتفاق که يا جوش آورده&amp;zwnj;ام يا ناراحت و عصباني شده&amp;zwnj;ام -حالا يا از دست خودم يا ديگري- يادم بيفتد که چند وقت ديگر، همين حس کودکانه بودن را نسبت به همين موضوع پيدا مي&amp;zwnj;کنم.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 Jan 2011 13:59:00 GMT</pubDate>
<comments>http://sutak.parsiblog.com/Comments/165</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=1941733</wfw:commentRss>
 <dc:creator>سوتك</dc:creator>
<guid>http://sutak.ParsiBlog.com/Posts/165/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d9%8a+%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%d8%a7%d9%86%d9%87/</guid>
</item>

<item>
<title>جرم خواص بي بصيرت</title>
<link>http://sutak.ParsiBlog.com/Posts/164/%d8%ac%d8%b1%d9%85+%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%b5+%d8%a8%d9%8a+%d8%a8%d8%b5%d9%8a%d8%b1%d8%aa/</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://mashreghnews.ir/Images/News/Smal_Pic/27-8-1389/IMAGE634256437795600000.JPG&quot; alt=&quot;سليمان بن صرد خزاعي&quot; width=&quot;375&quot; height=&quot;250&quot; / onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;نه اين که ادعايي داشته باشم، باور کن نه! خيلي وقت است که هيچ ادعايي ندارم، حتي در دعاهايي که لقلقه&amp;zwnj;ي زبان هم مي&amp;zwnj;خواندم.&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;اما هر کار مي&amp;zwnj;کنم نمي توانم بي خيال شوم اين توابين را.&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;هر جور که فکر مي&amp;zwnj;کنم حس مي&amp;zwnj;کنم اگر مسلم را تنها نمي&amp;zwnj;گذاشتند، امام هم تنها نمي&amp;zwnj;ماند و... باور کن اصلا دست خودم نيست، از اول هم از اين سليمان بن صرد خزاعي خوشم نمي&amp;zwnj;آمد، حتي آن موقع که هنوز داغ بود و دم از حمايت مسلم مي&amp;zwnj;زد!&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;حالا تو هزار بار هم بگو عاقبت به خير شد!&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;من اين عاقبت را خير نمي دانم.&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;باور کن فقط يک حس شخصي است، کاريش هم نمي&amp;zwnj;توانم بکنم.&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;بحث من و تو و او نيست، که اگر بخواهم بحث شخصي بکنم، اول از همه هزار بار خدا را شکر مي&amp;zwnj;کنم که زمان امام نبوده&amp;zwnj;ام، که معلوم نيست خودم هم، در بهترين حال مثل کوفيان مصلحت&amp;zwnj;انديش، سکوت مي&amp;zwnj;کردم يا زبانم لال در لشکر ابن زياد...&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;بحث عملکرد است.&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;هر چه هست، هر کار مي&amp;zwnj;کنم نمي توانم قبول کنم، حالا تو هزار دليل و توجيه بياور که کوفه در محاصره بود و خيلي ها خواستند و نتوانستند به لشکر امام برسند.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Jan 2011 18:50:00 GMT</pubDate>
<comments>http://sutak.parsiblog.com/Comments/164</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=1910937</wfw:commentRss>
 <dc:creator>سوتك</dc:creator>
<guid>http://sutak.ParsiBlog.com/Posts/164/%d8%ac%d8%b1%d9%85+%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%b5+%d8%a8%d9%8a+%d8%a8%d8%b5%d9%8a%d8%b1%d8%aa/</guid>
</item>

<item>
<title>بودن يا نبودن...؟!</title>
<link>http://sutak.ParsiBlog.com/Posts/163/%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86+%d9%8a%d8%a7+%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86...%d8%9f!/</link>
<description>&lt;p&gt;يک بار و دو بار نگفته ام که &amp;laquo;نوشتن حسي است و بايد حسش بيايد&amp;raquo; هزار بار ديگر هم لازم باشد مي گويم. اما اين که اين حس نوشتن از کجا مي آيد، نمي دانم.&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;اما امروز حس نوشتنم آمد، آن هم با ديدن يک &lt;a title=&quot;چهار سال گذشت&quot; href=&quot;http://shabnevesht.parsiblog.com/1906503.htm&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;پست&lt;/a&gt;،&amp;zwnj; و من ياد &lt;a title=&quot;آغاز&quot; href=&quot;http://sutak.parsiblog.com/-148702.htm&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;شروع&lt;/a&gt;&amp;nbsp;اين وبلاگ افتادم، و خيلي الکي بعد از مدت ها حس نوشتنم آمد.&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;صفحه مديريت که باز شد، دست و پايم را گم کردم انگار. چه قدر عوض شده اين&amp;zwnj;جا. حالا چه بايد بنويسم؟ چه جوري بايد بنويسم؟ و شروع کردم زير و رو کردن تمام موضوعاتي که ذهنم را درگير کرده بود، شايد سوژه اي شود براي نوشتن.&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;هنوز هم دست و پايم را پيدا نکرده ام انگار، هنوز هم نوشتن يادم نيامده انگار، فقط مي دانم دوست دارم در مورد مختارنامه بنويسم... و اين&amp;zwnj;که چه قدر دلتنگ وبلاگنويسي شده ام يک دفعه!&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.kaushik.net/avinash/wp-content/uploads/2007/08/to_blog_or_not_to_blog.jpg&quot; alt=&quot;... مساله اين است!&quot; width=&quot;422&quot; height=&quot;300&quot; / onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 08 Jan 2011 16:44:00 GMT</pubDate>
<comments>http://sutak.parsiblog.com/Comments/163</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=1907647</wfw:commentRss>
 <dc:creator>سوتك</dc:creator>
<guid>http://sutak.ParsiBlog.com/Posts/163/%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86+%d9%8a%d8%a7+%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86...%d8%9f!/</guid>
</item>

<item>
<title>من، غاده و کاروان آزادي</title>
<link>http://sutak.ParsiBlog.com/Posts/162/%d9%85%d9%86%d8%8c+%d8%ba%d8%a7%d8%af%d9%87+%d9%88+%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86+%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%8a/</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&amp;laquo;... دويدم و کلت کوچکم را برداشتم، آمدم پايين. نيتم اين بود مصطفي را بزنم، بزنم به پايش تا نرود. مصطفي در اتاق نبود. آمدم دم ستاد و همان موقع مصطفي سوار ماشين شد. من هر چه فرياد مي&amp;zwnj;کردم که مي&amp;zwnj;خواهم بروم دنبال مصطفي، نمي&amp;zwnj;گذاشتند. فکر مي&amp;zwnj;کردند من ديوانه شده&amp;zwnj;ام، کلت دستم بود.&amp;raquo;&lt;br /&gt;هربار که داستان چمران را از زبان غاده مي&amp;zwnj;خواندم،&amp;zwnj; اين&amp;zwnj;جاي داستان را نمي&amp;zwnj;فهميدم.&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;با ذوق و شوق سي دي را آورد و فيلم را برايم گذاشت، فيلمي از کاروان آزادي، با اناشيد پر شور فلسطيني. تقريبا نصف فيلم پخش شده بود که گفت: &amp;laquo;اگر ايران هم خواست کاروان بفرسته دوست داري من بــ...&amp;raquo; هنوز جمله&amp;zwnj;اش تمام نشده بود که گفتم: &amp;laquo;نه!&amp;raquo;&lt;br /&gt;صحبتمان زياد طول نکشيد، يعني هر بار که خواست چيزي بگويد، قبل از آن&amp;zwnj;که جمله اش شکل جمله شود فقط مي&amp;zwnj;گفتم نه!&lt;br /&gt;اسرائيلي&amp;zwnj;ها تيراندازي مي&amp;zwnj;کردند و تصوير بعضي از شهدا و مجروحين روي برانکارد، يکي در ميان پخش مي&amp;zwnj;شد...&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ديشب راحت خوابم نبرد. مدام به خودم فکر مي&amp;zwnj;کردم و او، به اين&amp;zwnj;که در جوابم گفته بود &amp;laquo;ممکنه تو مرحله عمل جا بزنم ولي تو حتي نميذاري تو مرحله نظر هم طرحش کنم&amp;raquo;، به اين&amp;zwnj;که...&lt;br /&gt;ديشب فهميدم من هم اگر جاي غاده بودم همان کار را مي&amp;zwnj;کردم!&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Aug 2010 12:50:00 GMT</pubDate>
<comments>http://sutak.parsiblog.com/Comments/162</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=1647706</wfw:commentRss>
 <dc:creator>سوتك</dc:creator>
<guid>http://sutak.ParsiBlog.com/Posts/162/%d9%85%d9%86%d8%8c+%d8%ba%d8%a7%d8%af%d9%87+%d9%88+%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86+%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%8a/</guid>
</item>

<item>
<title>؟!</title>
<link>http://sutak.ParsiBlog.com/Posts/161/%d8%9f!/</link>
<description>گاهي آدم خسته مي‌شه&lt;br&gt;گاهي آدم بي‌حوصله مي‌شه&lt;br&gt;گاهي آدم به سرش مي‌زنه بي‌خيال بشه اين دو دوتا چارتاهاي روزمره رو&lt;br&gt;گاهي آدم...&lt;br&gt;حالا کو آدم؟!&lt;br&gt;&lt;br&gt;*نمي‌دونم چرا باز امشب به سرم زد مثل اوايل چرت و پرتاي آني رو بنويسم!؟&lt;br&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Apr 2010 01:06:00 GMT</pubDate>
<comments>http://sutak.parsiblog.com/Comments/161</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=1384479</wfw:commentRss>
 <dc:creator>سوتك</dc:creator>
<guid>http://sutak.ParsiBlog.com/Posts/161/%d8%9f!/</guid>
</item>

<item>
<title>تمريني براي دوباره نوشتن</title>
<link>http://sutak.ParsiBlog.com/Posts/159/%d8%aa%d9%85%d8%b1%d9%8a%d9%86%d9%8a+%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%8a+%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87+%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%86/</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-style: italic;&quot;&gt;*اين نوشته کمترين ارزش محتوايي ندارد، نقطه&lt;/span&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;باورم نمي‌شد روزي برسد که نوشتن يادم برود.&lt;br&gt;&lt;/div&gt;من‌ي که يک زمان کوچکترين و مسخره‌ترين اتفاقات روزمره، بدون اين‌که بخواهم، توي ذهنم جمله بندي مي‌شد و سبک يک پست وبلاگي را مي‌گرفت - گرچه معمولا جايي ثبت نمي‌شد!- کارم به جايي رسيده که هر چقدر هم بخواهم بنويسم، نه موضوعي به سرم مي‌زند و نه کلمه‌اي پيدا مي‌کنم براي نوشتن.&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;width: 391px; height: 267px;&quot; src=&quot;http://gettysburgghosts.net/notebook.JPG&quot; alt=&quot;&quot; align=&quot;center&quot; onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;br&gt;شاکي بود که چرا نمي‌نويسم. حال و روزم را بهش گفتم. باز غري انداخت که بنويس و ... &lt;br&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ده دقيقه‌ بيشتر بود که از چتمان مي‌گذشت. اس‌ام‌اس زد و سوژه فرستاد برايم!&lt;br&gt;سوژه‌اي که دو سال پيش بعد از اردوي بلاگ تا پلاک به سرم زده بود و بهش گفته بودم... چه جوري اين‌همه وقت يادش مانده بود؟&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 30 Jan 2010 19:59:00 GMT</pubDate>
<comments>http://sutak.parsiblog.com/Comments/159</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=1313387</wfw:commentRss>
 <dc:creator>سوتك</dc:creator>
<guid>http://sutak.ParsiBlog.com/Posts/159/%d8%aa%d9%85%d8%b1%d9%8a%d9%86%d9%8a+%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%8a+%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87+%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%86/</guid>
</item>

<item>
<title>خانه ي کودکي</title>
<link>http://sutak.ParsiBlog.com/Posts/158/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87+%d9%8a+%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%d9%8a/</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;بعد از کلي گشتن توي دسته کليد و امتحان چهار پنج تا کليد مختلف، بلاخره لولاي خشک در تکوني به خودش داد و در با صداي قيژژي باز شد.&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;حالا، اين منم که مات و مبهوت ايستاده‌م وسط سالن اصلي خونه و به در و ديوارش خيره شده‌م. چه خاکي گرفته اين خونه، چه‌قدر غريبه شده، چه‌قدر تغيير کرده... &lt;br&gt;سرک مي‌کشم تو اتاق‌ها و راه‌روهاش...&lt;br&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;width: 306px; height: 201px;&quot; src=&quot;PhotoAlbum/sutak/16.jpg&quot; alt=&quot;&quot; align=&quot;center&quot; onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;سرک مي‌کشم لابلاي آرشيو نوشته‌ها... لابه‌لاي عکس‌هاي آپلود شده، لابه لاي کامنت‌ها، لينک‌ها...&lt;br&gt;حس آدمي رو دارم که بعد از مدت‌ها برگشته به خونه‌ي کودکيش! ادغامي از خوشحالي و دل‌تنگي و هجمه‌ي خاطرات و ... هزار تا حس ريز و درشت ديگه!&lt;br&gt;دلم براي اين خونه و خاطره‌هاش تنگ شده!... براي‌ هم‌سايه‌هاش هم!&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 Jan 2010 11:24:00 GMT</pubDate>
<comments>http://sutak.parsiblog.com/Comments/158</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=1303038</wfw:commentRss>
 <dc:creator>سوتك</dc:creator>
<guid>http://sutak.ParsiBlog.com/Posts/158/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87+%d9%8a+%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%d9%8a/</guid>
</item>

<item>
<title>جايي ميان آغوش تو</title>
<link>http://sutak.ParsiBlog.com/Posts/157/%d8%ac%d8%a7%d9%8a%d9%8a+%d9%85%d9%8a%d8%a7%d9%86+%d8%a2%d8%ba%d9%88%d8%b4+%d8%aa%d9%88/</link>
<description>&lt;p&gt;الهي هَل يرجِعُ العبدُ الابِقُ إلّا إلي مَولاهُ*&lt;br&gt;.&lt;br&gt;.&lt;br&gt;.&lt;br&gt;فَلَم اَرَ مَوليً كريماً أصبَرَ علي عبدٍ لئيمٍ مِنكَ عليَّ يا ربِّ**‏‏&lt;br&gt;.&lt;br&gt;.&lt;br&gt;.&lt;br&gt;نمك‏نشناس‏تر از من بنده‏اي ديد‏ه‏اي؟... نمك مي‏خورم، نمكدان مي‏شكنم، از آغوشت مي‏گريزم... و باز سرگردان و آشفته بر مي‏گردم، كه جايي ندارم جز آغوش تو&amp;nbsp;و تويي كه باز&amp;nbsp;نازم را مي‏كشي!&lt;br&gt;چه بد بنده‏اي هستم و چه خوب اربابي هستي!... غيِّر سوءَ حالِنا بحُسنِ حالِك&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;br&gt;* مناجات التائبين&lt;br&gt;**دعاي افتتاح&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 01:34:00 GMT</pubDate>
<comments>http://sutak.parsiblog.com/Comments/157</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=1155674</wfw:commentRss>
 <dc:creator>سوتك</dc:creator>
<guid>http://sutak.ParsiBlog.com/Posts/157/%d8%ac%d8%a7%d9%8a%d9%8a+%d9%85%d9%8a%d8%a7%d9%86+%d8%a2%d8%ba%d9%88%d8%b4+%d8%aa%d9%88/</guid>
</item>

<item>
<title>اين توجيه هاي لعنتي</title>
<link>http://sutak.ParsiBlog.com/Posts/156/%d8%a7%d9%8a%d9%86+%d8%aa%d9%88%d8%ac%d9%8a%d9%87+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d9%84%d8%b9%d9%86%d8%aa%d9%8a/</link>
<description>ماجراي کوچه‌هاي بني‌هاشم هميشه برام عجيب بوده&lt;br&gt;ماجراي در آتيش زدن&lt;br&gt;ماجراي چادر خاکي شدن&lt;br&gt;ماجراي...&lt;br&gt;آخه اسم‌ش روشه... کوچه‌هاي بني‌هاشم! و بني‌هاشم کجا بودن اون موقع؟&lt;br&gt;...&lt;br&gt;مداح روضه مي‌خونه و من باز دارم به کوچه‌هاي بني‌هاشم فکر مي‌کنم و اين‌بار انگار ماجرا برام خيلي طبيعيه. ياد شرايط مختلفي مي‌افتم که برام پيش اومده و حق زيرپا بوده و من هزار تا توجيه برا خودم رديف مي‌کردم و به اين نتيجه مي‌رسيدم که الان وظيفه‌ي من اين نيست که جواب بدم... الان شرايط ايجاب نمي‌کنه داد بزنم... الان موقعيتش جور نيست و کسي نمي‌پذيره حرفم رو... الان... &lt;br&gt;و هزار و يک دليل ديگه که تو همون شرايط کاملا برام اقناع کننده بوده.&lt;br&gt;...&lt;br&gt;مداح روضه مي‌خونه و من باز دارم به کوچه‌هاي بني‌هاشم فکر مي‌کنم و از خودم مي‌ترسم.&lt;br&gt;</description>
<pubDate>Sat, 30 May 2009 01:42:00 GMT</pubDate>
<comments>http://sutak.parsiblog.com/Comments/156</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=1016235</wfw:commentRss>
 <dc:creator>سوتك</dc:creator>
<guid>http://sutak.ParsiBlog.com/Posts/156/%d8%a7%d9%8a%d9%86+%d8%aa%d9%88%d8%ac%d9%8a%d9%87+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d9%84%d8%b9%d9%86%d8%aa%d9%8a/</guid>
</item>

</channel>
</rss>  


