سفارش تبلیغ
صبا

سوتک

گاهی آدم خسته می‌شه
گاهی آدم بی‌حوصله می‌شه
گاهی آدم به سرش می‌زنه بی‌خیال بشه این دو دوتا چارتاهای روزمره رو
گاهی آدم...
حالا کو آدم؟!

*نمی‌دونم چرا باز امشب به سرم زد مثل اوایل چرت و پرتای آنی رو بنویسم!؟

ارسال شده در توسط سوتک
*این نوشته کمترین ارزش محتوایی ندارد، نقطه

باورم نمی‌شد روزی برسد که نوشتن یادم برود.
من‌ی که یک زمان کوچکترین و مسخره‌ترین اتفاقات روزمره، بدون این‌که بخواهم، توی ذهنم جمله بندی می‌شد و سبک یک پست وبلاگی را می‌گرفت - گرچه معمولا جایی ثبت نمی‌شد!- کارم به جایی رسیده که هر چقدر هم بخواهم بنویسم، نه موضوعی به سرم می‌زند و نه کلمه‌ای پیدا می‌کنم برای نوشتن.



شاکی بود که چرا نمی‌نویسم. حال و روزم را بهش گفتم. باز غری انداخت که بنویس و ...
ده دقیقه‌ بیشتر بود که از چتمان می‌گذشت. اس‌ام‌اس زد و سوژه فرستاد برایم!
سوژه‌ای که دو سال پیش بعد از اردوی بلاگ تا پلاک به سرم زده بود و بهش گفته بودم... چه جوری این‌همه وقت یادش مانده بود؟


ارسال شده در توسط سوتک
بعد از کلی گشتن توی دسته کلید و امتحان چهار پنج تا کلید مختلف، بلاخره لولای خشک در تکونی به خودش داد و در با صدای قیژژی باز شد.
حالا، این منم که مات و مبهوت ایستاده‌م وسط سالن اصلی خونه و به در و دیوارش خیره شده‌م. چه خاکی گرفته این خونه، چه‌قدر غریبه شده، چه‌قدر تغییر کرده...
سرک می‌کشم تو اتاق‌ها و راه‌روهاش...

سرک می‌کشم لابلای آرشیو نوشته‌ها... لابه‌لای عکس‌های آپلود شده، لابه لای کامنت‌ها، لینک‌ها...
حس آدمی رو دارم که بعد از مدت‌ها برگشته به خونه‌ی کودکیش! ادغامی از خوشحالی و دل‌تنگی و هجمه‌ی خاطرات و ... هزار تا حس ریز و درشت دیگه!
دلم برای این خونه و خاطره‌هاش تنگ شده!... برای‌ هم‌سایه‌هاش هم!

ارسال شده در توسط سوتک

الهی هَل یرجِعُ العبدُ الابِقُ إلّا إلی مَولاهُ*
.
.
.
فَلَم اَرَ مَولیً کریماً أصبَرَ علی عبدٍ لئیمٍ مِنکَ علیَّ یا ربِّ**‏‏
.
.
.
نمک‏نشناس‏تر از من بنده‏ای دید‏ه‏ای؟... نمک می‏خورم، نمکدان می‏شکنم، از آغوشت می‏گریزم... و باز سرگردان و آشفته بر می‏گردم، که جایی ندارم جز آغوش تو و تویی که باز نازم را می‏کشی!
چه بد بنده‏ای هستم و چه خوب اربابی هستی!... غیِّر سوءَ حالِنا بحُسنِ حالِک


* مناجات التائبین
**دعای افتتاح


ارسال شده در توسط سوتک
ماجرای کوچه‌های بنی‌هاشم همیشه برام عجیب بوده
ماجرای در آتیش زدن
ماجرای چادر خاکی شدن
ماجرای...
آخه اسم‌ش روشه... کوچه‌های بنی‌هاشم! و بنی‌هاشم کجا بودن اون موقع؟
...
مداح روضه می‌خونه و من باز دارم به کوچه‌های بنی‌هاشم فکر می‌کنم و این‌بار انگار ماجرا برام خیلی طبیعیه. یاد شرایط مختلفی می‌افتم که برام پیش اومده و حق زیرپا بوده و من هزار تا توجیه برا خودم ردیف می‌کردم و به این نتیجه می‌رسیدم که الان وظیفه‌ی من این نیست که جواب بدم... الان شرایط ایجاب نمی‌کنه داد بزنم... الان موقعیتش جور نیست و کسی نمی‌پذیره حرفم رو... الان...
و هزار و یک دلیل دیگه که تو همون شرایط کاملا برام اقناع کننده بوده.
...
مداح روضه می‌خونه و من باز دارم به کوچه‌های بنی‌هاشم فکر می‌کنم و از خودم می‌ترسم.

ارسال شده در توسط سوتک
وسوسه‌ی کتاب اون‌قدر قوی هست که نتونی راحت ازش بگذری!
اعتراف می‌کنم: بارها شده مسیر ده دقیقه‌ای پیاده‌روای انقلاب رو، دو ساعت توی راه بمونم!
اعتراف می‌کنم: بارها شده ویترین کتابفروشی‌ها کلی وقت ازم گرفته‌ن!
اعتراف می‌کنم: امسال هم مثه چند سال گذشته کوچکترین انگیزه‌ای برای رفتن به نمایشگاه کتاب نداشتم ولی...
وسوسه‌ی کتاب اون‌قدر قوی هست که نتونی راحت ازش بگذری!
با خودم قرار گذاشته بودم که تا کتاب‌های تلنبار شده‌ای که مدام به خودم وعده‌ی خوندنشون رو داده‌م، نخونم، کتاب جدید نمی‌گیرم!
نمایشگاه نرفتم ولی باز زدم زیر قرارم.


ته‌نوشت:
1. یعنی همه‌ی آدما که این همه کتاب می‌خرن، همه رو می‌خونن؟!... خوش‌ به حالشون!
2. باید برای بار هزارم یه برنامه بریزم برا کتابایی که صف کشیدن و به خودم وعده داده‌م بلاخره یه روزی می‌خونمشون!
3. یکی از کتابای خریداری شده، کتاب پیرتر از خود شکارسریه. شعراش رو دوست دارم، یکی‌شون اینجاست!

ارسال شده در توسط سوتک

جالبه! خیلی جالبه!
تقریبا یک ماه پیش بود... خواستم درباره‌ش بنویسم، نوشته‌هام الکی پرید!
امروز باز بهونه‌ای جور شده بود برا نوشتنش... بدون این‌که بفهمم دستم به کدوم کلید خورده... باز پرید!
خب چی کار کنم وقتی هر چیز دیگه‌ای رو می‌خوام بنویسم راحت و بی‌دردسر نوشته می‌شه و ارسال می‌شه اما سر این موضوع... اون‌وخ می‌گن جبرگرا نشو!!!

فقط دلم برای دخترک سه ساله‌ای می‌سوزه که به خاطر کم‌تحملی بابا و مامان‌ش، یه ماهه که مامان‌ش رو ندیده...  

شنیدن چند خبر طلاق پشت سر هم، واقعا وحشتناکه!
اون‌قدر که وقتی دوست‌ت اس‌ام‌اس می‌زنه که «یه مشکل بزرگ پیش اومده، دعام کن» دلت بلرزه که نکنه این هم...
همیشه از ریختن قبح مسائل می‌ترسم،‌ و الان چند وقته انگار زیادی قبح طلاق تو جامعه‌مون ریخته و تا تقّی به توقّی می‌خوره...
قبول دارم شاید مشکلاتی باشه، ولی یعنی نسلای قبل از ما با هم هیچ اختلاف و مشکلی نداشتن؟

قبل از عید اس‌ام‌اس زده بود،خوشحال بود که مشکلاتشون تموم شده، حتی اگه این تموم شدن با حکم دادگاه باشه. از دخترک‌ش پرسیدم، گفت فقط تا پونزده فروردین مامان‌شه.
امروز اس‌ام‌اس زده بود که:« یک ماهه که دیگه هیچی نیستم...»

دل‌م برای دخترک‌ش می‌سوزه


ارسال شده در توسط سوتک
...
هر دومان،‌ زخم و زار، بی‌نای راه رفتن یا حرف زدن، چشم‌مان به نی‌ها بود که کِی بروند کنار و مردی بیاید تیر خلاص‌مان بزند برود راحت‌مان کند.
گفتم: «حضرت عباسی اگر مُردی، وصیت کن این ساعتت را بدهند به من»
گفت: «می‌دانی داچ عزیز،‌یاد چی افتادم؟»
گفتم: «به انگشترت هم راضی‌ام بابا. دیگر چانه نزن!»
گفت: «بوی نان بازاری می‌شنوم از این لجن‌ها. باور می‌کنی؟»
چشمم افتاد به چیزهایی که نوشته. گفتم: «فاتحه. وصیت هم که نوشته ای.»
گفت: «از دستم در رفت. وصیت نیست. تقصیر بوی نان بازاری‌ست و خودت و آن زنبیل لعنتی‌ات و آن قلوه سنگ‌های فسقلی گِرد و قلمبه.»
گفتم: «عارت می‌آمد برای من هم یکی بنویسی؟»
نوشته:
نمی‌دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی‌خواهم بدانم کوزه‌گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش
و او
یکریز و پی‌درپی
دم گرم و چموشش را در خاک گلویم سخت بنشاند
و خواب خفتگان خفته را آشفته‌تر سازد
صدای خسته بال زدن یک پرنده آمد و صدای جرینگ جرینگ هم. سایه‌اش آمد از بالای سرمان رد شد، دورمان چرخید،‌افتاد همان جایی که آعلیجان وصیت نوشته بود. مرغابی بود، از آن خسته‌هاش. به گردنش هفت هشت ده پلاک آویزان...

ته‌نوشت:
این شعره، می‌دونستم بعد از این، یه‌کم‌ ادامه داره، ولی هیچ وقت بلد نبودم‌ش و نیستم،‌ فکر می‌کنم تصویر سازی این کتاب، شعر رو برام یه ‌جور دیگه دوست‌داشتنی کرده بود... و من رو کرد سوتک!


ارسال شده در توسط سوتک

بلاخره پسرک خوابش برد...کاش می‏شد ازش عکس گرفت، از این خواب نازش... سر روی پای باباش، در حالی‏که بچه‏ها دارن مدام بحث می‏کنن با استاد، سر حادث و قدیم بودن عالم و حدوث و قِدَم ذاتی و زمانی و تطبیق‏شون با آیات و روایات و ...

ته‏نوشت:
دل‏م خواسته به پسرک و خواب آرومش بین این همه هیاهو حسودی کنم!

 


ارسال شده در توسط سوتک

خســــــــته‌ام از آرزوها، آرزوهای شـعاری
شـوق پـرواز مجـازی، بـال‌های اســـتعاری
لحظه‌های کاغذی را،روز و شب تکرار کردن
خاطـــرات بایگــــانی، زنــدگــی‌های اداری
آفتاب زرد و غمگیـــن، پله‌های رو به پاییــن
سقفهای سرد و سنگین،آسمانهای اجاری
با نگاهی سرشکسته،چشمهایی پینه‌بسته
خسته از درهای بسته،خسته از چشم‌انتظاری
صندلی‌های خمیده، میزهای صف کشـــیده
خنـــده‌های لـب پریـده، گــریه‌های اختیـاری
عصر جدول‌های خالی،‌ پارک‌های این حوالی
پرسـه‌های بی‌خیـالی، نیمکـت‌های خمـاری
رونوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم:
شنبه‌های بی‌پناهی، جمعه‌های بی‌قراری
عـاقـبـت پـرونـــده‌ام را ، بــا غـبار آرزوهــــا
خاک خواهد بست روزی،باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحــــه‌ی باز حوادث
در ستون تسلیت‌ها، نامی از ما یادگــاری


ارسال شده در توسط سوتک
<      1   2   3      >